چيزی نمانده است كه سی ساله شود
نهالی كه درخت شده است
و ميوههايش
توتهای ارديبهشتند،
كه به جای شيرين كردن كامهای تلخ
زير گامهای عابران له میشوند
چيزی نمانده است كه سیساله شود
سرزمين گستردهای
كه مجريان چهارسالهاش
برنامههای پنج ساله را اجرا میكنند
و ذهن فرزندان هشيارش
از تقدم علم و ثروت
به تقدم ثروت و عدالت معطوف گشته است
و دلواپسان مضطرب
در ساعتهای كند و ديرگذرِ جراحی نفت
پشت در اتاق عمل
همه جا را سبز میبينند
و پدران، هرشب
خوشبينانه
صندوق پسانداز ملی را
در رويای خود
بزرگتر از شب پيش تصوير میكنند
با تمام سبزیاش،
ديرسالیست
روز جهانی كار و كارگر را
در شهادتی ـــ كه فرقانش با عبور سالها رنگ باخت ــ
كم رنگ كرده است
و دستان زبر و خشن كارگران
در پاك كردن اشكها از گونههای لطيف كودكانشان
عقب مینشينند
ديری نمانده است
كه سی سالگيت را جشن بگيريم
با سی شمع روشن
روی كيكی به بزرگی دلهايی دوان روی ريلها،
كه تا بايستند كه سخنی بگویند،
قطار مرگ به آنها رسيده است ...