و باید راه دوری تا دل یک مرد میپیمود
اگرچه قطره، اما با هزاران قطرۀ دیگر
یکی میشد، به دریا میرسید، آنگاه میآسود
نمیدانستم، اما دست من آن روز بر کاغذ
شبیه دستهای مرد جنگی بر مسلسل بود
من اینجا مینوشتم، زیر سقفی امن، بیوحشت
و او میخواند آنجا، لا به لای خاک، آتش، دود
نوشتم ... پاسخش آمد... نوشتم ... پاسخش آمد...
نوشتم باز ... اما ... خانه را پر کرد بوی عود...
اگرچه نام آن رزمنده یادم نیست، یادم هست،
که ابراهیمها بودند در آن آتش نمرود
پس از آن کوچها بر کوچهها ماندهست نامی چند
خدایا حرف بسیار است اما ... قافیه محدود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در حالیکه مردان سرزمینم در جبههها میبالیدند، من کودکیم را به نوجوانی و جوانی پیوند میزدم. "کمک به جبهه" وظیفهای بود که گاهی با پیشنهاد مسولین مدرسه، همراه میشد با نامهای از سوی دانشآموزان. و گاه پاسخ این نامهها می آمد ...
نام آن رزمنده یادم نمانده است و نمی دانم اکنون در کدامین شهد غرق است و اگر اینجا، با ما هنوز بر این کرۀ خاک است آیا او نیز نام مرا فراموش کرده است و آیا نام خودش را ؟؟؟
و آیا روزگار بزرگ بودنش در میان آنهمه خاک، امروز لابه لای اینهمه خاک گم نشده است ؟
...