بی ماه
سنگم مكن، مخواه كه از تو جدا شوم
من از تو روح يافتهام تا خدا شوم
من جمله نيست، بی تو ضميری معطل است
از خود به من خبر بده تا مبتدا شوم
گم می كنم دراين شب بی ماه، راه را،
رو كن به من كه گم شوم از خود رها شوم
در كوچههای رنگ، درنگ مرا ببخش
مس ماندهام، تو معجزه كن تا طلا شوم
دست مرا بگير كه میخواهم از زمين
ــ از دانه تا درخت شدن ــ با تو پا شوم
رازم، ولی اگر كه لب توست، راضیام،
تر كن! كه با ترانۀ تو برملا شوم
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:13 توسط فریبا یوسفی
|