تبليغاتX
حالا تو

haalaato

فریبا یوسفی

haalaato

http://haalaato.blogfa.com

حالا تو

حالا تو

حالا تو

از خودم خط کشیده ام تا تو / قطره ، من. رود ، راه. دریا ، تو

حالا تو

حالا تو
از خودم خط کشیده ام تا تو / قطره ، من. رود ، راه. دریا ، تو
خاك، آتش، دود
ــ اگرچه کودکانه ــ جمله‌هایم رنگ قلبم بود

و باید راه دوری تا دل یک مرد می‌پیمود

 

اگرچه قطره، اما با هزاران قطرۀ دیگر

یکی می‌شد، به دریا می‌رسید، آن‌گاه می‌آسود

 

نمی‌دانستم، اما دست من آن روز بر کاغذ

شبیه دست‌های مرد جنگی بر مسلسل بود

 

من این‌جا می‌نوشتم، زیر سقفی امن، بی‌وحشت

و او می‌خواند آن‌جا، لا به لای  خاک، آتش، دود

 

نوشتم ... پاسخش آمد... نوشتم ... پاسخش آمد...

نوشتم باز ... اما ... خانه را پر کرد بوی عود...

 

اگرچه نام آن رزمنده یادم نیست، یادم هست،

که ابراهیم‌ها بودند در آن آتش نمرود

 

پس از آن کوچ‌ها بر کوچه‌ها مانده‌ست نامی چند

خدایا حرف بسیار است اما  ... قافیه محدود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در حالی‌که مردان سرزمینم در جبهه‌ها می‌بالیدند، من کودکیم را به نوجوانی و جوانی پیوند می‌زدم. "کمک به جبهه" وظیفه‌ای بود که گاهی با پیشنهاد مسولین مدرسه، همراه می‌شد با نامه‌ای از سوی دانش‌آموزان. و گاه پاسخ این نامه‌ها می آمد ...

نام آن رزمنده یادم نمانده است  و نمی دانم اکنون در کدامین شهد غرق است  و اگر این‌جا، با ما هنوز بر این کرۀ خاک است آیا او نیز نام مرا فراموش کرده است و آیا نام خودش را ؟؟؟

و آیا روزگار‌ بزرگ بودنش در میان آن‌همه خاک، امروز لابه لای این‌همه خاک گم نشده است ؟

... 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:51 توسط فریبا یوسفی |
ارديبهشت

. . .

 

ناگهان آسمان که آبی بود، موجی از عشق بر دلش لغزيد

ابرها با ترانه‌هايی تر، روشنی بود، آن‌چه می‌باريد

 

فصل آغاز قصه بود ـ بهارـ ، ماه ارديبهشت، روز سلام

مردی از دور پيش می‌آمد، با غروری لطيف می‌خنديد

 

ذهن من بود و يک غزل که هنوز مثل من ناتمام و ناآرام

نيمۀ ناسروده‌اش آمد، روبه‌رويم نشست با ترديد

.

.

.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:27 توسط فریبا یوسفی |
زمزمه

 

چی بهتر از زمزمه‌های عاشقونه با تو؟

قسم به لحظه‌‌ی اذون که دوس دارم صداتُ

 

به شوق پر کشیدنه که پا می‌شم دوباره

دلم یه ذره س واسه خورشید تو بی‌قراره

 

نذار تو موج بیکرانه گم بشم، صدام کن!

ساحل امن من شو از همهمه‌ها جدام کن!

 

گاهی به گنجیشکا می‌گی تو گوش من صدات  شَن

گاهی سکوت چشمه‌ای، جاری آب روشن

 

یه روز تو ایووُن، توی بق‌بقوی یاکریمی

یه روز اذون ظهری از یه مسجد قدیمی

 

صدات میاد حتی اگه همهمه‌ها نذارن

فرشته‌ها صدای خوبتُ برام میارن

 

چی بهتر از زمزمه‌های عاشقونه با تو

قسم به لحظه‌ی اذون ، که دوس دارم صداتُ

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آهنگ: آقای امیر رضایی

خواننده: آقای وحید عباسی

تولیدِ مرکز موسیقی صدا و سیما.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:53 توسط فریبا یوسفی |
بی ماه


 

سنگم مكن، مخواه كه از تو جدا شوم

من از تو روح يافته‌ام تا  خدا شوم

 

من جمله نيست، بی تو ضميری معطل است

از خود به من خبر بده تا مبتدا شوم

 

گم می كنم دراين  شب بی ماه، راه را،

رو كن به من كه گم شوم از خود رها شوم 

 

در كوچه‌های رنگ، درنگ  مرا ببخش

مس مانده‌‌ام، تو معجزه كن تا طلا شوم

 

دست مرا بگير كه  می‌خواهم از زمين

ــ از دانه تا درخت شدن ــ با تو پا شوم

 

رازم، ولی اگر كه لب توست، راضی‌ام،

تر كن! كه با ترانۀ تو برملا شوم

 



+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:13 توسط فریبا یوسفی |
تو ، او

شانه ام را بگیر و بگردان قبله ام را به سویی که چشمم ...

از خودم دست شستم که صورت تر کنم با وضویی که چشمم ...

پیچ در پیچ ها پوک و پوچند، مازها ، مارها پله ها هیچ

هیچ دیدم سپس هیچ دیدم ، بعد از آن جستجویی که چشمم ...

خنده ام رازدار دلم شد تا نفهمد کسی بغض دارم

ناگهان جوشش یک غزل بود ریخت آن آبرویی که چشمم ... 

...

تو ضمیری نهان در " الستُ " ــ من ــ صدای تو را می شنیدم

من تو را دیده بودم زمانی ، مطمئنم تو اویی که چشمم ...


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:27 توسط فریبا یوسفی |
گذشته


 می لرزد و می تپد، تمامش كن!

وحشت زده‌ است بی تو، رامش كن

اندوه گذشته را بگير از او

آينده و حال را به نامش كن

نوشيده، چقدر نيش؟!  نوشش باش

اين آخر كار را به كامش كن

يك بار به وقت، نوشدارو شو

با گرمی زندگی سلامش كن

اين خانه ی تارِ عنكبوتی را

بسپار به نور و بادوامش كن

اين سوخته را به عشق برگردان

حرفی بزن و دوباره خامش كن


+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 1:7 توسط فریبا یوسفی |
آن آخرین ...
  ...

حرفی ندارم ... زندگی این روزها مرگ است

دنیا سکوتی مطلق و تنها صدا مرگ است

تنها صدا   تنها صدا   تنها صدا   تنها

یعنی همان چیزی که می ماند به جا مرگ است

این برف یکریزی که شهرم را کفن کرده

آن یاکریم ساکن و آن ردپا مرگ است

گل می مکید و نیش می زد زندگی، اما

شهدی که می نوشم از آن در انتها مرگ است

می گفت حرفم را نمی فهمد  ــ سکوتم را ــ

چیزی نوشتم تا بگویم ماجرا مرگ است .

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:54 توسط فریبا یوسفی |
ساقه های طوفان

در سکوت می‌رویم، در سکوت می‌خوانم

پیچکم ولی وحشی، ساقه‌های طوفانم

 

سمت نور می‌چرخم، تشنه‌ام در این پرواز

ای نگاه خورشیدی باز هم بچرخانم

 

رو به آسمان دارم رو به قبله‌ای آبی

در قنوت سبز خود،آیه آیه ایمانم

 

پیچکم ولی تب‌دار، از حرارت خورشید

شعله شعله می رویم لحظه‌ای نمی مانم

 

طرح ساده‌ی خورشید! ای طلوع بی پایان

گرچه آتشم اما بیش از این بسوزانم!                                                 

 

                    ۷۵/۱/۲۹

-------------------------------------------------------------------------------------

تولید سال ۸۴ در مرکز موسیقی صدا و سیما .

آهنگساز آقای حسن فراهانی. خواننده آقای علی تفرشی.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:37 توسط فریبا یوسفی |
زنده

 

  

نردبانی که پلّه هایش نیست، چوب خشکی ست مرده و بی کار

پای گاهش زمین ولی در سطح ، تکیه گاهش نهایت دیوار

 

ریشه اش جای دیگری پنهان، پیکرش ایستاده ای عریان

شاخه هایش جدا جدا بی جان، نردبان تکیه کرده ای ناچار

 

...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 1:25 توسط فریبا یوسفی |
شب
...

از بس که هر روزم  نه دیروز است و نه فردا

این روزها شب می نویسم وصف حالم را

خورشید بی شکل است و کم کم سرد خواهد شد

هر موج یعنی  باد درگیر است با دریا

زیباست ، جالب نیست ؟! ماه از سال هایی دور،

دورِ زمینی زشت  گردیده ست تا حالا

هرجا گلی روییده ، خاکش مدفن بذری ست

از مرگ می روید شقایق بر تن صحرا

خاکستری رنگ مدادم بود ، نه مشکی

ــ رنگی که خواهد ماند بعد از شعله ها برجا ــ

 *

من زشت می بینم، نه... انگارآسمان زیباست،

پروانه ها، رنگین کمان ، گل ها و ماهی ها...

 *

من چشم می بندم ، شبی بر شب می افزایم

ای عشق روشن کن چراغی در شبم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 0:55 توسط فریبا یوسفی |
درخت برگش را...
چقدر این روزهایی که رفتند از بهارنو

 باران باران بود

 و چه روح هایی ، چه شدند ،

 چه شدند دراین آبشارهای از آسمان نقطه نقطه خط  نقطه... ////

هی!خون جوشان من دوباره ! باران ! من درختم ، درختم ببین...

 

باران ! پیام مهربانی! قطره ات دریاست

پیغام عشق آسمانی! شعر تو گویاست

باران! ببار و روشنی جاری کن و پاکی

بارن! بشوی از شیشه هامان گرد غمناکی

آرام با آهنگ خود بر خاک جاری شو!

آواز هستی، جویبار بیقراری شو!

ای ابر بخشنده بنوشان تشنگان را آب!

دست دعای شاخه های تشنه را دریاب!

باران ! سرود شادِ هستی! پاکی رقصان!

روح لطیف ابرهای مست سرگردان!

بسیار شو بر ما که می باری طراوت را!

تکرار شو وقتی میآموزی سخاوت را!

(از بارانهای زمستان۸۴ )

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:36 توسط فریبا یوسفی |
می باری ای باران و می شویی زمین را....

 در قله می جویمت

 

در دره ها زنبق می شوی

 

به دره فرو می ریزم

 

بر ستیغ می وزی

 

در دست های خودم گم کردمت

 

در خودم جستجوت می کنم

 

ـــ در مادگی خودم که نیرو می شود

 

تا مجموعه ای همواره  ثابت بماند ـــ

 

می ایستم

 

غبار می گیرم

 

باران

       باران

              باران

می شوی ........................

 

اما،

 

می توانی که به من برگردی

 

روح من! باز به تن برگردی 

 

 

مرغ باغ ملکوتم باشی

 

چند روزی به بدن برگردی  

 

 . . .

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:21 توسط فریبا یوسفی |
پایان.
به نام خدا

او که با فصلها و ویژگیهای منحصر به فردشان آیینه ای برابر روحم قرار داد .

هنوز از خودم بیرون نیامده ام .

در و دیوار و پرده و پنجره  همان است که بود

"که تو در درون چه کردی که برون بیایی از خود؟"  ـ جریان معکوس ! ـ

نه برای این که هر روز یک خبر تازه از کوچ می شنوم

و نه به این خاطر که هرروز پرده ای کنار می رود تا جهان ماده در نظرم حقیر و حقیر تر شود

بلکه تنها به این دلیل که بهار همواره فصل بر انگیزاننده ام بوده است ،بیقرارم.

"مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم"

در انزوایی که هر روز به فرو رفتن در آن محتاج و محتاج تر می شوم آرامشی و دریافت هایی هست که در حرف نیست

در بیرون نیست

بیرون تنها اثرش در من این بوده و هست که بیشتر و بیشتر به درونم هل می دهد.

دیگر کاملا مطمئنم که فرصت چندانی نیست

و کاملا مطمئن که" این جهان پر است از صدای حرکت پاهای مردمی که ...."

ای کاش همان درختی بودم که بودم

همان چشمه ای که تابستان

همان دریایی که آرام...

تنها یک غزل  و دیگر هیچ.

....بدرود

 

ببار !... برکه ی من تا دوباره رود شود

همان که بارش ابر تو بود و بود ، شود

 

به قطره قطره ی خود موج موج تارم کن

مخواه آینه ام صفحه ای کبود شود

 

اگر به راه نیفتم به باد خواهم رفت . . .

...........

جایی خواندم :

زمانی که به دنیا آمدم ، از هیبت دنیا چندان گریستم که اکنون از خنده روده بر  شده ام ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:52 توسط فریبا یوسفی |
بعد از ابرها...

اما همیشه هم زمین چرکین نیست و می توان به نقاطی بکر امیدوار بود . گذر گاه هایی در زمین ، که دست آلودگی ها هنوز آنها را کشف نکرده اند ...... 

 
این آب آرامی که آن سو سنگ و این سو آسمان دارد

هر ظهر خورشید است و هر شب در دل خود کهکشان دارد

 

از شیب های تند کوهستان گذر کرده ست کف برلب

امروز آیینه ست و در آرامشش صد داستان دارد

 

گاهی تنش باغ ست و گاهی لکه لکه ابر و گاهی آب . . .

.........

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 22:51 توسط فریبا یوسفی |
باز از سر دلتنگی

..

دلم می خواست حس دیشب در من پایدار می ماند و غزلی را که تازه از سرودنش برگشته بودم در این پست می آوردم اما متاسفانه دلایل تلخی که همیشه آزارم داده اند باز به سراغم آمدند و مرا به سمتی سوق دادند که به غزلی از سال ۸۳ برگردم و آن روزها را دوباره مرور کنم .

 

اگر می شد که چشمم نیز همراه خیالم همسفر باشد

یقینم از دروغین بودن تو می شد از این بیشتر باشد

 

تو را آنگونه که می خواستم می دیدم اما اشتباه این بود،

که من می خواستم این " تو" برایم تا همیشه بال و پر باشد

 

تو رقص نور بودی ، طرحی از آتش ، دروغی سرد . اما من

به میلی کودکانه خواستم این وهم رقصان شعله ور باشد

 

دروغ مهربان ! با چشم های باز بسته دوستت دارم 

و فرقی هم ندارد زندگی تاریک یا تاریکتر باشد  

 

به حال آن درخت مرده ای که ایستاده بی عبور از فصل

چه فرقی می کند بر ساقه اش بارانٍٍِ باران یا تبر باشد

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 0:57 توسط فریبا یوسفی |
آخر گشود...
از سر دلتنگی...

پروانه مانده است به ناچاری

در پیله ی حقارت تکراری

 

خوابیده در تراکم رنگینش

در انتظار لحظه ی بیداری

. . .

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 21:46 توسط فریبا یوسفی |
پایان.آغاز.
 

نشست روبروی چشم جستجو گر تنها

 

دری  گشود به دل از دریچه های تماشا

 

 

شبیه معجزه ای بود یا خیال محالی

 

هجوم این همه  پاسخ ، برای آن همه آیا

 

 

نشست ، آینه شد ، چشم های نافذ روشن

 

زبان به حرف گشود و شکست بغض صدا را

 

 

ــ  تو هم که دیر رسیدی !

 

ــ  تو هم که واژه نداری! ....

 

 

. . .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 2:6 توسط فریبا یوسفی |
به او .
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود...

بی هیچ توضیحی...

راهی ست...من مسافر این راهم

از عمر خود، به ثانیه می کاهم

 

کهنه ست ، اتفاق جدیدی نیست

از چند و چونش اندکی آگاهم

 

با عشق صیقلم بده تا دیدار

آیینه ای کدر شده از آهم

 

مثل منی به آینه مشتاقی

مثل توام شریک نمی خواهم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 7:37 توسط فریبا یوسفی |
برزخ تمام.
 

به جنگ می روم و بیم مرگ سهراب است

نه ماندن است و نه رفتن ، که عشق گرداب است

 

شبیه لحظه ی بیداری زمین شده ام

که تا سحر برسد نیم دیگرش خواب است

 

بهشت کودکیم را فریب سیبی برد ،

به برزخی که پر از ضجه های "دریاب" است

 

نخواستم که ببینم ، وگرنه پیدا بود

که ماه نیست ، فریب است ، کرم شب تاب است

 

... خلاصه اینکه مهم رای دوست ـ کاووس ـ است

به جنگ می روم و .... 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:48 توسط فریبا یوسفی |
بدون عنوان.
 

تا همیشه دوست دارمت... و این حس تند عاشقانه ی من است

 

این نیاز فطری پرستش است ، میل تا همیشه با تو بودن است

 

 

روبروی من بایست قبله ام ! دوست دارم این نماز شوق را

 

این غروب ساعت عروج من ، این غروب لحظه ی رسیدن است

 

 

شمع روزهای عمر خویش را ، نذر کرده ام برای ماندنت

 

هیچ ترسم از شب سیاه نیست، چلچراغ عشق تو که روشن است

 

. . .

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 14:40 توسط فریبا یوسفی |
مثل کودکی ها... ابن الوقت بودن ، بهتر بزرگم میکند
 ...

به هر چه بوسه، که تر، می زنی به لبهایم ،

قسم که هم تن تو نیستم ، که تنهایم .

دلت خوش است به ثبتی ، به کاغذی ، سندی ...

دلم خوش است که تغییر کرده  امضایم

قسم به هر چه تو احساس می کنی از من

که من هنوز برای خودم معمایم

تو مثل اسکلتی. سالهاست بی تغییر ...

و من که در پی هم ، درد درد می زایم

به نیزه و به سپر بسته است دستت و من ،

به زلف یار که از جام باده می آیم *

چقدر با تو تفاهم ! ... چقدر با تو یکی !...

چقدر این همه سال است  با تو تنهایم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ...رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 23:24 توسط فریبا یوسفی |
راز این بهت و این ...
 

سلام به همه وبه دوست  عزیزی که با نام "چه فرقی میکند"مرا متوجه سردی آزار دهنده ی این روزهایم کرد . چیزی که در تمام عمرم از آن بیزار بوده و حالا به آن دچار شده ام ... و علتش نه مربوط به این روزها که مربوط به سالهایی ست که در سکوتی ظاهری با هیاهوی عجیبی که همیشه در سرم برپاست باخودم حرف زده ام و نتیجه اش شده این لالمانی ویرانگری که دچارش شده ام و به آزارم برخاسته است . و خودم هم نمی دانم که ( راز این بهت و این لالمانی / بی سوالی ست یا بی جوابی )... زیاد هم علاقه به آوردن شعر های قدیمی ام ندارم چون حس می کنم برای من تمام شده اند و من باید به اقتضای حس و حال امروزم شعر بنویسم .اما نوشته ی شما دوست محترم مرا به حال و هوای روز گاری برد که دوستش میداشتم و می دارم و در پست  جدید غزلی از همان روزها به شما تقدیم می کنم :

 

 

ای عشق بیا تازه تر و تازه ترم کن

پرشورتر از شعر سپید سحرم کن

 

من تشنه ی تکرار توام، تشنه تر از خاک

باران شو و بر من بزن و بارورم کن

 

تنهاست غریبی که صدا می زندت عشق:

برگرد نگاهی به من و دور و برم کن

 

این جا که منم جز من و دیوار کسی نیست

یک پنجره بگشا و پراز بال و پرم کن

 

توفان کن و خاکستر از این آتش خفته،

بردار و به اعجاز دمت شعله ورم کن

 

از جا بکن این خسته ی در بند زمین را

با صاعقه، با رعد و خطر همسفرم کن

 

گفتم ز تو و تازه شدم از نفس تو

ای عشق به تکرار خودت تازه ترم کن

                                                            ۷۵/۲/۶

 

----------------------------------------------------

تولید سال ۸۴ مرکز موسیقی صدا و سیما.

آهنگساز  آقای محمد حسنی. خواننده آقای حمید غلامعلی.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 22:30 توسط فریبا یوسفی |
زیبا ترین پدیده ی بی تکرار...

(من حال خوشی ندارم ای دوست           دریاب مرا که بیقرارم)

می باید اتفاق نمی افتاد

آن روز سرد روی درختان ، باد

 

پاسخ نمی گرفت و نمی باید ،

پاسخ ، نگاه من به دلت می داد

 

باید رها نبوده ، نمی بودیم ،

تسلیم، در برابر آن فریاد

 

. . .

 

می باید اتفاق.......

                  ولی افتاد.  

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 1:18 توسط فریبا یوسفی |
...نیمه...

 

هم دوست دارم ، هم نمی خواهم ، هم می توانم هم نه ...پس تاکی ؟

تاکی جهانم برزخی باشد ، دی باشد اردی... دیبهشتم ، دی؟

 

تصویر سازی ، واژه بازی ، نه ...شعری که از ناگاه می جوشد ،

عشقی شبیه چشمه می خواهد : جاری ، زلال ، آرام ، پی در پی

. . .  

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:48 توسط فریبا یوسفی |
می رسد به آفتاب.
غزلی از دورتر ها و امید به آفتاب...

***

همچنان به جوش باش چشمه ی سوال من

گرچه نیست پاسخت هیچ جز زوال من

 

این غروب های زرد ، این طلوع های سرد

قصه ای مکرر است مایه ی ملال من

 

رو به آسمان دری ست ، عشق می گشایدش

می رود به سوی او ، از سیاه چال من . . .

. . .

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 5:49 توسط فریبا یوسفی |
به بهانه ی مرداد رو به پایان...

 

انگار هیاهویی از هلهله ی شادی

 

گرد آمده از هر سو  با مقصد آزادی

 

 

صف بسته صبوری شان روی خطی از میدان

 

پر می رسد از مبدا آدم خور پولادی

 

 

نارنجی مغرب را می بیند و مجبور است ...

 

. . .

 

*

 

همشهری و بیگانه با جام جمی در دست

 

شب می سپرد راه از " پایانه ی آزادی "

                                                                              

                                                                                مهر/83

 

 
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 8:39 توسط فریبا یوسفی |

    ....(من معتقدم عشق تمامیت دین است)

 ...و  لبنان  منم ، من !!!

***

می باید اتفاق نمی افتاد

آن روز سرد روی درختان ، باد

 

پاسخ نمی گرفت و نمی باید ،

پاسخ ، نگاه من به دلت می داد

 

. . .

 

زیباترین پدیده ی هستی بود

می باید اتفاق.......ولی افتاد.