تبليغاتX
حالا تو

haalaato

فریبا یوسفی

haalaato

http://haalaato.blogfa.com

حالا تو

حالا تو

حالا تو

از خودم خط کشیده ام تا تو / قطره ، من. رود ، راه. دریا ، تو

حالا تو

حالا تو
از خودم خط کشیده ام تا تو / قطره ، من. رود ، راه. دریا ، تو
...

 

بدرود اینترنت

...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:32 توسط فریبا یوسفی
اول ماه می

 

چيزی نمانده است كه سی ساله شود

نهالی كه درخت شده است

و ميوه‌هايش

توت‌های ارديبهشتند،

كه به جای شيرين كردن كام‌های تلخ

زير گام‌های عابران له می‌شوند

 

چيزی نمانده است كه سی‌ساله شود

سرزمين گسترده‌ای

كه مجريان چهارساله‌اش

برنامه‌های پنج ساله را اجرا می‌كنند

و ذهن فرزندان هشيارش

از تقدم علم و ثروت

به تقدم ثروت و عدالت معطوف گشته است

و دلواپسان مضطرب

در ساعت‌های كند و ديرگذرِ جراحی نفت

پشت در اتاق عمل

همه جا را سبز می‌بينند

و پدران، هرشب

خوشبينانه

صندوق پس‌انداز ملی را

در رويای خود

بزرگ‌تر از شب پيش تصوير می‌كنند

 

ارديبهشت

با تمام سبزی‌اش،

ديرسالی‌ست

روز جهانی كار و كارگر را

در شهادتی ـــ كه فرقانش با عبور سال‌ها رنگ باخت ــ

كم رنگ كرده است

و دستان زبر و خشن كارگران

در پاك كردن اشك‌ها از گونه‌های لطيف كودكانشان

عقب می‌نشينند

 

ديری نمانده است

كه سی سالگيت را جشن بگيريم

با سی شمع روشن

روی كيكی به بزرگی دل‌هايی دوان روی ريل‌ها،

كه تا بايستند كه سخنی بگویند،

قطار مرگ به آن‌ها رسيده است ...  

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:16 توسط فریبا یوسفی |
خاك، آتش، دود
ــ اگرچه کودکانه ــ جمله‌هایم رنگ قلبم بود

و باید راه دوری تا دل یک مرد می‌پیمود

 

اگرچه قطره، اما با هزاران قطرۀ دیگر

یکی می‌شد، به دریا می‌رسید، آن‌گاه می‌آسود

 

نمی‌دانستم، اما دست من آن روز بر کاغذ

شبیه دست‌های مرد جنگی بر مسلسل بود

 

من این‌جا می‌نوشتم، زیر سقفی امن، بی‌وحشت

و او می‌خواند آن‌جا، لا به لای  خاک، آتش، دود

 

نوشتم ... پاسخش آمد... نوشتم ... پاسخش آمد...

نوشتم باز ... اما ... خانه را پر کرد بوی عود...

 

اگرچه نام آن رزمنده یادم نیست، یادم هست،

که ابراهیم‌ها بودند در آن آتش نمرود

 

پس از آن کوچ‌ها بر کوچه‌ها مانده‌ست نامی چند

خدایا حرف بسیار است اما  ... قافیه محدود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در حالی‌که مردان سرزمینم در جبهه‌ها می‌بالیدند، من کودکیم را به نوجوانی و جوانی پیوند می‌زدم. "کمک به جبهه" وظیفه‌ای بود که گاهی با پیشنهاد مسولین مدرسه، همراه می‌شد با نامه‌ای از سوی دانش‌آموزان. و گاه پاسخ این نامه‌ها می آمد ...

نام آن رزمنده یادم نمانده است  و نمی دانم اکنون در کدامین شهد غرق است  و اگر این‌جا، با ما هنوز بر این کرۀ خاک است آیا او نیز نام مرا فراموش کرده است و آیا نام خودش را ؟؟؟

و آیا روزگار‌ بزرگ بودنش در میان آن‌همه خاک، امروز لابه لای این‌همه خاک گم نشده است ؟

... 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:51 توسط فریبا یوسفی |
ارديبهشت

. . .

 

ناگهان آسمان که آبی بود، موجی از عشق بر دلش لغزيد

ابرها با ترانه‌هايی تر، روشنی بود، آن‌چه می‌باريد

 

فصل آغاز قصه بود ـ بهارـ ، ماه ارديبهشت، روز سلام

مردی از دور پيش می‌آمد، با غروری لطيف می‌خنديد

 

ذهن من بود و يک غزل که هنوز مثل من ناتمام و ناآرام

نيمۀ ناسروده‌اش آمد، روبه‌رويم نشست با ترديد

.

.

.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:27 توسط فریبا یوسفی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا