شاید سفر آن اولین گام است
آن اولین سنگینی یک کوه بر سینه
یا آن سکوت ممتد و سبقت گرفتن های پی در پی،
در جاده ای ناامن
که هر پیچ آن يك حلقه ی دام است.
شايد سفر تو باشی ای گرمای خنثای مكرر روی لب های پراكنده
شايد تو باشی
آی آينده .
سفر، دوباره ی راهی که زير پا ماندهست،
که ناگزيری آن از هميشهها ماندهست،
نشسته است به پايم که دست بردارم
از آشنايی دستت که بیصدا ماندهست
ميان اين همه بیراه و راه، چشمانت
ميان بُریست که از عشق تا خدا ماندهست
نرفته باز به سوی تو بازخواهم گشت
برای بردن آرامشم که جا ماندهست ...
شايد تب عشقی که شنيديم همين است
وقتی که به شک میرسی آغاز يقين است
اين زمزمهای بود که تلقين کنم: آری،
عشق است، همين است، همين است، همين است
خورشيد سفر کرده به اعماق وجودم،
يا پای خدايی که تويی روی زمين است؟
ای کاش نگوييد که کافر شدی، امروز،
من معتقدم عشق، تماميت دين است
يعنی اگر اينگونه سزاوار بهشتم
اين حقّ وجودیست که با عشق، عجين است
اين شعله ی سوزنده بهشتی ست مکرّر
«تا بوده چنين بوده و تا هست چنين است»
۷۵/۸/۱۷
...
شاید تصادفی نباشد آغاز کتاب "حالا تو" با این غزل و آغاز این غزل با کلمه ی "شاید".
مشقهای سالهای بد، مشقهای روزهای شايد و شايد و شايد... را با تمام سياهی اش به چاپ سپردم تا برای هميشه خط بخورند و به فصل تازهای برسم كه در آن سايهی تاريك شايدها محو شده باشد ...
شعرهايی كه برای من در حكم پله های نردبان بودند و با ترس و ترديد يكی يكی طی شدند تا من بتوانم "به خدای خوب خودم كه در پشت بام خانه قدم میزند" سلام بگويم و حالا به "حالا تو " رسيده اند :
از خودم خط کشيدهام تا تو
قطره، من. رود، راه. دريا، تو.
دستهايم دو جاده از خاکاند
از زمين با دعا به بالا، تو
از تو دورم که اندکم، امّا
با تو بسيار میشوم، با تو
من؛ کلافی هميشه سردرگم
پاسخ اين همه معمّا، تو
رو به هر سو که میکنم هستی
بين هر ازدحام، تنها تو
هرچه بي راهه رفته، برگشتم
از "هميشه خودم"، به "حالا تو"
نام تو بر دل و لبم جاری
ذکر من "لا اله الا" تو
۸۴/۱۱/۲
چند روز پيش كار ويرايش كتاب تمام شد و رفت برای چاپ.
غزلی که درابتدای این پست آمده اولين شعر كتاب است و آخرين شعر آن هم غزلی ست كه در پست قبلي اين وبلاگ آمده است.
و اين هم شعر ديگری ست از ميانههای كتاب:
بینام من!
بزرگتر از گذشتهای
در قالب مردی که مُرد، نه،...
بزرگتری
که شعرهايم در وزن نمیگنجد
و من در زن بودنم
بینام بزرگ من!
که در اين زمزمه ی مرموز باد
که در اين چکههای پراکنده ی باران
که در اين آغاز بامداد
که در اين زوزه ی وحشتآور باد
که در اين باران تند
که در اين بامداد غليظ
که در اين باد ويرانگر
باران ويرانگر
بامداد ويرانگر
که در اين باد
باران
بامداد
تا سپيده میمانی با من
در قالب مردی که مُرد، نه...
بزرگتری
که شعرهايم در وزن نمیگنجد
و من در زن بودنم.
۸۱/۵/۴
شانه ام را بگیر و بگردان قبله ام را به سویی که چشمم ...
از خودم دست شستم که صورت تر کنم با وضویی که چشمم ...
پیچ در پیچ ها پوک و پوچند، مازها ، مارها پله ها هیچ
هیچ دیدم سپس هیچ دیدم ، بعد از آن جستجویی که چشمم ...
خنده ام رازدار دلم شد تا نفهمد کسی بغض دارم
ناگهان جوشش یک غزل بود ریخت آن آبرویی که چشمم ...
...
تو ضمیری نهان در " الستُ " ــ من ــ صدای تو را می شنیدم
من تو را دیده بودم زمانی ، مطمئنم تو اویی که چشمم ...
كه چراغ ها خاموش می شوند
در دقيقه های ابتدای تو
در خلوت خالص بی مرز
تو
با قدمهای گنگ و پاورچين
كنار شانه ام می ايستی
تا سنگين
سخت و
استوار
دستانت و آن گاه شانه های من
دستانت و آن گاه فرو ريختنم ...
تو
پاورچين
تو
محو و گنگ
تو دور
تو نزديك
ای گم
ای من
ای كوری من
ماه روشن نيست بی تو
و دست ها
انجماد زمستان . . .
آی بهار در راه
بی شكوفه ای در من نيا
در تحويل دستهايم
در من
كه حول خود گشتم و بهار نشد
در شانه هايم كه تو بهار آوردی
رازی ست
رازی ای گنگ دلخواه من
ای كم رنگ رنگين كمان بی دوام
آخ بمان كه كوری ام را رنگ كنی
من بی ابرها
باغ تشنه ی در انتظارم
آی خدا بر من تشنگی نبار
من مرگم، از تگرگ بيشتر سرد
من مرگم، از برگ بيشتر سبز
من مرگم، از مرگ بيشتر مرگ
آی دست من باش
چشم من باش
من نافله هايم را در عشقی كور خواندم
قرب من
دست من
قلب من باش...
وحشت زده است بی تو، رامش كن
اندوه گذشته را بگير از او
آينده و حال را به نامش كن
نوشيده، چقدر نيش؟! نوشش باش
اين آخر كار را به كامش كن
يك بار به وقت، نوشدارو شو
با گرمی زندگی سلامش كن
اين خانه ی تارِ عنكبوتی را
بسپار به نور و بادوامش كن
اين سوخته را به عشق برگردان
حرفی بزن و دوباره خامش كن
