نردبانی که پلّه هایش نیست، چوب خشکی ست مرده و بی کار
پای گاهش زمین ولی در سطح ، تکیه گاهش نهایت دیوار
ریشه اش جای دیگری پنهان، پیکرش ایستاده ای عریان
شاخه هایش جدا جدا بی جان، نردبان تکیه کرده ای ناچار
...
غربت گرفته شهر
باران صدای پای تو را شسته،
این برگهای خیس
چسبیده اند روی زمین
تا مباد باد ...
نه، عاشقانه نه
بازی ست باز بین درختان و آفتاب
خورشید چشم بسته و تا صد شمرده است.
و تمام نوشته های نیمه تمامم را
در جا به جایی حروف
و نشستن کنار دستی که اگر ستون سرم نباشد، تعادلم نیست.
تعادلم را کجا گم کردم
من که در میزان زاده شدم
و باد
با اولین وزشش بر من
ترازوی ذهنم را کج کرد.
من بی آن که بخواهم لج می کنم
و با هرچه بی وزنی ست فریاد می زنم
زنم
در باد گم می شوم
وقتی
دقیقه گم می شود در شب
وقتی که سرد است و عرق از ستون فقرات کلمات می چکد
حتی صدای خواب دائمی این مرد موقت را
نمی شنوم
صدای خوبِ خواب همیشه اش را.
به توقف جهان محتاجم
و به دویدنم
به توقفم
و دویدن خون خالص در رگانم
به توقف تو محتاجم
که جهانم را روی لبه ی تیغ می چرخانی
بی گرانیگاهی .
با شورش پروانه های طغیانگر در خونم چه کنم؟
با یورش اسبان رم کرده در جانم؟
با پنجه ی پلنگی که امشب از روی صفحه ی تاریک مغزم نقاشی ماه را کند؟
با کًندی روحی که این همه بار را نمی تواند دیگر
نمی تواند.
باید
بایستم
در برابر تصویر مبهم درهم رونده ای در باد
از زادنم
در برجی از میان دوازده برج
که میانه باشد
تا با نسیمی درهم بریزد.
باید بایستم
در برابر این تندباد مهاجم
که از قلبی خسته
در سرمای موذی آذر بالا می آید
باید قد افراشته ،
مثل نخلی در حرارت بیابان های بی راه رو
بایستم
و از بید تردید بگذرم،
اگر باغ را می خواهم
و آن اسارت کور را
و آن روزهای بی عصر را
که جز اشعه های طلایی بی وقفه نبودند
و نقره ای آ ب های پولک دان پر ماهی را اگر
...
اگر به حوصله، خورشید می دهی، که بمانم
اگر نه ، از شب این پیله خسته ام ، بدرانم
...