که بی کران شوم؟
چکه کرده ام
مثل شرم برف
در برابر نگاه آفتاب
تن تکانده ام از انجماد
ذره ذره ، قطره قطره ، آب، آب
از فراز قله راه دره را گرفته ام
...
...
در تاریکی اتاقم
تو کوچک و زنده
آمدی
به شیشه ی مانیتور کوبیدی
و افتادی
روی حرف های برجسته و بی معنای صفحه کلید
...
در فاصله ی میان کلیدِ دو حرف ف و قاف
از حرکت ایستادی
که به شعر "قیصر" اشاره کنی
که یادم بیاید
از آن جا که نام کوچک من آغاز می شود
تا آخر عشق،
نقطه ای فاصله است
تنها نقطه ای.
که چشم بگشایم
روحم که از تنم کنده می شود، تو با من باش عشق!
چشم می بندم و کسی چه می داند
که در این بیداری یقینی
فصل چندم است که تاک ها به بار نشسته اند
چشم بسته رنگ ها را می شود رنگین کمان دید
و برگ ها را باغی بیکران
....
امروز هم گذشت ولی درغیاب تو
کی می دمد به زندگیم آفتاب تو
***
سکوت فرشته ها
صدای تکراری تسبیحی ست
که برای شعله ها تعریف نشده است
اگر یک بار دیگر برق برود
باور می کنم که آتش چه نعمت پربهایی ست
در پناهش می شود بسیار گفت و نوشت
بی نیاز به سیو کردن
کاغذ
قلم
و آنچه می نویسد
روزی باز خواهند گشت
...
