به کلماتی که دراین دقایق زاده می شوند درهمین سطرها
- کلمه مقدس است و من ایمان دارم -
و به این دقایق که با دقیقه های قبل وبعد متفاوتند
- بعضی "وقت" ها مقدسند و من ایمان دارم -
به این کلمات و این دقایق
که تو درآن بر من جلوه می کنی
سو گند
که جهانم درغربت همین کلمات
درغربت همین دقایق
به کامل شدن فکر می کند
درهمین آینه سردم می شود
در قلب تابستانی
که درنیمه شبش یاد تو وزیده است.
به سِحر کلمات ایمان دارم
و به نیرویی شگفت
که اکنون،
که همواره است
به آنچه من هنوز از گفتنش می ترسم
و تو بردیوارهای غارهایی از قدیم آن را خوانده ای
در صدای زنگ این ساعت نو
و دراین صدای گنگی که از فاصله ای دور می آید از مسجدی
من شتاب می کنم تا تو
که صبح درمن شروع شود
بعد ازانتظار تاریکی که گذشت
... دستم را به تو می سپارم در قنوتی بی پایان.....
با پله هایی که بی حرکتم می خواهند
به سطح می آیم
از ایستگاهی بعد از ایستگاه های پی در پی
از حرکت در مسیر افقی بی طلوع.
با همین بغضی که درتنم دارم
همین حیرتی که در روحم
. . .
تهران تر از همیشه، خراب ــ آباد ، مانند زادگاه خودم حالا
مانند کوچه های شلوغش زشت ، مثل پرنده های کمش زیبا
بیرون زدم شبیه خودش از خود، بی مرز مانده گستره ام،بی مرز
با حفظ آن دو قطب نبردآور، از دیرباز آمده تا حالا . . .
همین کاشی ، همین دیوار ، اینجا
من وتو محو دیروزیم فردا
خداحافظ سلام عاشقانه!
سلام ای لحظه ی بدرود دنیا!
دلم برای دلی می سوزد
که بیکار
حیرت زده
و بی خدا مانده است
و بیهودگیش را تحمل نمی کند
.......
جهان درسویی ست
من در سویی
و این کفه های نابرابر
چقدر بی توازن مانده اند
...............................
عشق را مانند ایمانم
و ایمانم را مانند آتشی بر کف دستم گرفته ام
و جهانی به من می خندد
.............
خیابانها پرند از علائم هشدار
ساختمانها و برج ها
و رنگهای زیبای شهر
می گویند که ان الله جمیل
ویحب الجمال
بالای تمام این رنگها
آسمانی ست ساده
از قدیم
که خدایی در او خانه دارد.
زیر پوست سنگی و سیمانی شهر
زیر لایه ی سیاه و سخت آسفالت های سرد و گرم همین کوچه ها و خیابانها
خاکی ست از قدیم
که ریشه های درختان قدرش را می فهمند
خاکی که همان خدا
ازهمان قدیم
در آن خانه دارد
در ریشه های بی حرکت مانده اش
در مورچه های دوراندیشش
در رطوبت های فراموش شده اش
.............
در عمق این همه رنگ
زیستن در بی رنگی ها
هنری ست
که تو را شاعر نگه می دارد
و این همان آتش است که باید آن را کف دستت نگه داری
................
دلم به حال عشق می سوزد
که تنها مانده است و گم
دلم به حال این همه انسان
که در هیاهوهای کاذب
و در سرعت های بیهوده
تنها مانده اند و گم
و هیچ کس نمی داند و نمی تواند بداند که چرا این همه می دود
و چرا هرچه بیشتر می دود دورتر می شود از خود
..............
دنیا به خواب عمیقی نیازمند است تا از خواب طولانیش بیدار شود
یک بار باید بهم بخورد
زیر و رو شود و از نو آغاز کند
تا همه چیز در جای خودش آرام بگیرد.
درست همین لحظه که من می نویسم
همین لحظه که تو می خوانی
و همین لحظه که ارزش ها در بانک ها جابه جا می شوند
و کودکی تازه متولد می شود
و صدای قدم های کودکی
که کفشش نوپایی او را با سوت سوتکی اعلام می کند
همین لحظه
که در گهواره ای از خاک
تن پایان یافته ای را آرام تکان می دهند
تا بیاد بسپارد....
.........................
من کودکم را گم کردم
در شهر بزرگ دود گرفته ای که وانمود می کند زیباست
در این همه زباله که تفکیکشان از هم غیر ممکن است
در شلوغی مترو
در دستهای پنهان همه کاره
در چهره های چندین وچند صورت
همانجا که آن شعله آنقدر تند شد که دستم تاب نیاورد
هما نجا که دیدم دختری را با رنگهای زیبا
در کنار بزرگراه خوشنام شهر.
من کودک بی دست و پایی را گم کردم
که نمی دانم حالا چگونه به زندگیش ادامه خواهد داد
..........................
آن زن جوان که هنوز در آستانه ی زندگی ست
و آرامش موقتش را قرص های سر ساعت های معین به او امانت می دهند
به من گفت
دیگر دنبال او نگرد
آن همه لطافت در زبری این گام ها جان داد ه است دیگر.
..............................
من کودکانه هنوز امیدوارم به درخت
و به آبی یکدست و همیشگی آسمان
ابرها نا امیدم نمی کنند
او که از قدیم بوده
در من هم جریان دارد
گاهی که سرم روی بالش است
و سکوتی گوشم را می بندد بر صداهای بی توقف
صدای جریانش را می شنوم در جایی نزدیک تر از رگ گردن
...
....
..
وقتی در میان اشکها و کلمات
صدای دوست همدلی
به تو سلام می گوید...
نوشته ای اینچنین نا تمام خواهد ماند.
که لبه ها را از وسعت دشت ها باز نمی شناخت
و بر لبه های خوفناک می تاخت
کسی که اول بار
تکان کوچک کلمه اش
دلم را به دره های ترس ریخت،
بدترین بیداری را به رنج های خوابم افزود
...
"من نامه" هایم یکی یکی در آفتاب روز رنگ باختند
و چشمم به نور عادت کرد
...
خودم را در تابش خورشید به دقت نگاه کردم
مجهول چندین ساله ام را .
من با اولین تکان کلمه ای
بیدار شده بودم
***
حالا دیگر عشق سخت شده است
و آدم ها
خودشان را در اولین سلام ساده
لو می دهند
عشق در روز روشن
در همه جای شهر پراکنده شده است
حتی روی نقطه های سیاه و سفید بی وجود تصویرهای دروغین
***
آن گمشده ی بی بازگشت،
عشق کورسالی
و خوابگردی کودک بیست و چند ساله ای ست
که در عبور از پل عابر پیاده
به آن نیمه از بزرگراه فرود آمد
و ناگهان دید که همه چیز در جهت مخالف جریان دارد
و بازگشت ، باز به جهتی مخالف می انجامد
و دریافت که:
هر چیز در کنار نقیض خودش،
آرام معنا می گیرد و کامل می شود.
***
دفتر داستان دست نوشته ی من
که در آتشی سوخت
و خاکستر ناتمامش در موج های آبی دریا گم شد
هرگز به روزهای سرخ باز نخواهد گشت
من تمام لکه ها را از دیوارهای سرد و مرده پاک می کنم
با گوشه آستینم حتی...
و به آینه ای نگاه می کنم
که بی قاب
روزها را هم در تقویم دیواری پنهان در خود گنجانده باشد
و باز از گوشه آستینم کمک می گیرم برای گوشه ی چشمم
که حالا تقویم پنهانش را آشکار می کند
دوست داشتن ، تازگی این قطره هاست
و تعریف دیگری برایش نمی شناسم
***
از چشمم فاصله می گیرم
روز را در صدای جنجال بی وقفه ی شهر پیدا می کنم
در هیاهوی ساده و مکرر آن سوی برزخ پنجره
و در سادگی این سو
بعد از پرده ی کنار رونده ی شب
در صبحی که اتاقم را انباشته از اشیا می کند
انباشته از همه ی گمشده های شب
صبحی با چای
با فکرهای ساده ی زنانه من
تدبیر های نزدیک ، اما سخت.
جهانم با همه ی سادگیش
چقدر بی انتها می شود
وقتی که در ظرفشویی آشپزخانه ام هم
در جریان آب ها و دست هایم هستی.
...
کودکی ام را ... نه
عاشقی ام را به من برگردان.
نه از نوشتن ، نه ننوشتن
از هریک از این کوچه ها که عبور کنم
امشب به تو نمی رسم
تنها دستی کوتاه
با کلماتی ناقص تو را نشان خواهند داد
مثل انگشت اشاره ی کودکی که ماه را نشانه رفته بود،
در صفحه ی آن شب سرمه ای
که می گفت:
شب بود.
ماه پشت ابر بود.
مثل نقش جاودانه ی آن تصویر
در ذهن کنجکاو دبستانی من.
امشب به هر سمت که رو کنم قبله ی من است
که همه و هیچ را در یک نقطه دیده ام.
از قول خودم می گویم
با زبان دیروز های باتویی و بی تویی ام که:
شیرینی تجسم شیرین ترین خیال
از من گرفته فرصت شیرین خواب را
از قول خودم می گویم
باز با زبان همین روزهای بی تویی ام که:
از تو که دور می شدم
از تو دور،
به تو که نزدیک می شدم
به تو نزدیک می شدم،
در گهواره ای که با دست های تو به خواب شیرینم می برد.
از قول او می گویم
که زبان به همدلی ام گشود تا گشودمش امشب:
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
...
در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر
درین سراچه ی بازیچه غیر عشق مباز
...
امشب به عشق می گریزم
مستی میکنم
کودک می شوم
و خواب را میان خواب وبیداری انتخاب می کنم
تا بگریزم از فکر تو
از تبریک های شاد
از اندوه های مردان بی بازگشت.
دلم را به کوچه ای می برم که نوشتن در آن گمم می کند
به ازدحام کلمات
به آن نقطه ی همه و هیچ
که تو را به بیداری و مرا به خلسه ی مرگبار خواب ناگزیر کرد
چه فرقی می کند حالا
که تو باشی یا نه
وقتی که درد کشیدنت بی تسکین مانده باشد
و من برای تو ... نه
که برای خودم خواستار نبودن باشم
جایی که دستم آنقدر کوتاه است
که باید به عجز بغض شکنی و اشک های ناکارآمد برسم
وهرباراین دور تلخ را تکرار کنم
تا روزی که
نمی دانم....
و نمی دانم روزت را به تو تبریک بگویم
که تنها
گاهی گوشه ی تنهایی ات را
با دیدارهای کوتاه
به گریه و لبخند، وسعت می دهم؟
این است؟
آیا این است انتهای جهانی که کوتاه و تلخ به سر می رسد؟
او که کشتیبان مهربان بود در هر موجی
اکنون در کجای جهان ایستاده است
این دور گذران
این تلخی راکد
این مرگ بی پایان
کدام شهدی را بچشم که رنج پایانش کامم را نرنجاند؟
هربار که دیدن سربازهای نوجوان
با لباس های سدری روشن شان
عکس سربازی تو می شوند جلوی چشمانم،
باور دستهای قهوه ای ات...
......
نه ، ناتوانم
ناتوانم از ادامه ی این حرف ها
ناتوانم
که گم نمی شوم
به خواب نمی روم
تمام نمی کنم
دهانم تلخی شرابی را می طلبد
که برای همیشه فراموش کنم
جهان بی برگشتی را که در آن ناگزیر
به ادامه ام.
***
از عرش رسد مژده ی میلاد علی
روشن شده قلب عالم از یاد علی
امروز من و زمزمه ی ناد علی
فردا کرم علی و اولاد علی
(رضا روحانی)
***

