*** دو دهان داریم گویا همچو نی
یک دهان پنهانْست در لب های وی
...
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنی ها گفتمی
...
دم که مرد نایی اندر نای کرد
درخور نای است نه درخورد مرد
***
شعر یا دفاع مقدس ؟
و جهان را با همه ی تلخ و شیرین هایش
با تمام ذرات وجودت حس کردی
اگر تلخ دیدی و تلخ گفتی
اگر زمان برایت بی معنا شد
و نام ها را از جهان شستی
اگر خط کشی های زاده ی مقیاس های پوچ این جهان را
از آن ستاره ی دور به نگاه نشستی
اگر آن شدی که بودی
واگر آن هستی که هستی
در تو تاریخ چون نسیمی آرام جریان خواهد یافت
تو کوه و دشت و دریا و جنگلی
خورشیدی
و تو درختی که فصلها در تو جریان دارند و از تو می گذرند
ذرات جهانی که منتشر شده ای در ذهن بی زمان حیات
اگر کلمات در تقدس ذاتی خود
در خدمت ذهن تو بوده باشند
تا تقدس ذاتی جهان را در شعر تو به نمایش بگذارند
تو آنی که آن کلمه خدا بود
و" ما نفدت کلمات الله"
جنگ های پوچ کلمات
تنها از ذهن های سنگینی می آیند
که بالاترین ارتفاعی که از آن جهان را به تماشا نشستند،
بلندای پروازشان با پرنده ای آهنین بوده است .
و آن ها که دفاع کرده اند از حرمت های شکسته،
دفاعشان ،
همان تقدس ذاتی کلماتی بوده که ذات روشن و پاک هستی را آیینه بوده است.
ساده ترین کلمات، عاشقانه ترین آن هاست
و عاشقانه ترین کلمات، ساده ترین آن ها
آن که جانش را به اعتقادش بخشید
و خاک شد تا خاکش را نبازد
آسمانی ترین نگاه را به خاک داشت
سرودن از او روحی بی حصار و بی بند می خواهد
و سخن کم می آورد در برابر این عظمت.
برای شعر
خط کشی ها
و مرز بندی ها
خط بطلان کشیدن است بر سیال بودن روح.
جهان بی نهایتی بی تکرار است
و آن چه اتفاق می نامیم و تاریخ ش می نویسیم
زاده ی حرکت است
حرکت فصلها در درختان
و فکر ها در ذهن ها
وشاعر عاشقی بیش نیست
که می بیند
و با ذرات هستی اش حس می کند
و می نویسد
تا گدازه ها، اندکی از فشار انفجار آتشفشانش کم کنند
شاعر ترس نمی داند
شاعر مرگ نمی شناسد
دفاع می کند
با جان کلماتش
از جان اعتقادش.
خدای کلمه .
.....................
به دستهایم حرکت
به ذهنم کلمه می دهی
سکوتم را سنگین می کنی در این واژه های بی آنکه من بدانم
حرف حرف جلوه می کنی در کلمات زبان مادری ام
بی آنکه زاده شده باشی
تمام مزاحمت های ذهنم را می پراکنم
تا تو را در این کلمات روان با سرانگشتانی که گرم شده اند
روی این صفحه کلمه کنم ، جاودانه کنم، ثبت کنم
با تو در گلها
با تو در رودها
دریا
کوه آسمان درخت درخت دشت آدم ها حتی آدم ها روبرو شدم
کوچک تر از عنکبوتی بودی و بزرگتر از کبوتری
در غاری گمم کن!
در خوابی فرویم بر!
عصای واژه ها را ماری کن!
سِحرم بیاموز سِحر !
...
فقط چند کلمه خودمونی با تو ....
مادر! چی نذرت بکنم ، بگو چی احتیاج داری
هرچی بخوای کوچیکتم ، یه وخ کم و کسر نیاری
اگرچه تو دریای عشق غرقی و تو چشمه ی نور
میگم واست نور بیارن از این زمین سوت و کور
تو دستای کوچیک من بیشتر از این جا نمیشه
عقده ی دور از تو بودن جز با همین وا نمیشه
خطّای روی صورتت خط خطی زمونه بود
زمونه هرچی ندونست ، رو چهره ی تو آزمود
می خوام که از تو خاطرات خوب خوباشو سوا کنی
نادونی هامو نبینی ، به جاش برام دعا کنی
دعا کنی قد بکشم به آسمون که جای توست
خاک در بهشت بشم ، همون که زیر پای توست
هرچی باهات حرف می زنم ، فقط به من زل می زنی
کاشکی تو هم حرف بزنی ، سد سکوتُ بشکنی
جهان را به بند می کشم تا به پای خود ببندم و این بر کندی حرکتم می افزاید
بر کندی می افزاید و این یعنی درخت شدنم در جایی که می شد گردباد شده باشم
من
یک ستاره را هم نمی شناسم که مدت هاست سربه زیری ، ناگزیرم کرده است
و شاید بگویم که آسمان شب از یادم رفته است و کسی باور نکند
کاری ندارم جهان به چه بند است
کاری ندارم که قانون نوشتاری چه می گوید
من می گویم آنقدر بینا شده ام که بی دستهای مادرم از عرض خیابان شلوغ عبور کنم
من می گویم در این بی مرزی و بی ریشه گیها من آنقدر می توانم که چند خطی بی قالب بنویسم
و برای هیچ کس دعوت نامه ننویسم که بفرمایید پست تازه
اصلا من علیرضا قزوه و دکتر ترکی و ابن محمود هم نیستم ، نمی دانم با چه وجه شبهی این جمله را نوشتم ...
نه نمی توانم ننویسم امشب که گمان می کنم یک آفتاب سرخ در راه است
که گمان می کنم در این بیابان بی قانون
به جهانی متصلم که در آن موجها از کف ها بی خبرند
و کف ها از فراوانی کف های سطح ناپدیدند
و اگر سنگی بسته باشد به پایت و باری سنگین بر دوش داشته باشی
کجا رنگ آفتاب را خواهی دید در ازدحام این همه حباب
بگذریم که بهتر است بگذریم
جهان قانونی از این کامل تر ندارد که "هر صدا که بلند تر است رویگردانی اش بیشتر است"
نمی دانم این واژه را درست آورده ام یا نه ولی همین باید باشد
و این را در نزاع ها بارها دیده ام که آدم ها رو برمیگردانند که ببینند.
آن که جنجال ویرانگر درونش را به سکوت کف اقیانوسی می سپرد ،
کم کم در درونی ترین لایه ها به سنگ رسوبی بدل خواهد شد تا قاب سنگی فسیل خزه ها و مرجان ها باشد
باید شروع می کردم به رد شدن از خیابان
باید می نوشتم مرگ و می خواندم عشق
کدام حوصله برمی تابد درخت شدن یک رود را؟
من می شناسم آن ذهن جستجوگری را که یک بار برای همیشه درمی یابد بدون چاشنی می توان از درخت ها توت خورد و لذت برد
از بهار همین هم کافی ست
و از تابستان یک بار آبتنی در رودخانه ای آرام
و از زمستان که پاییز را بی رنگ می کند و چون بومی آماده ی نقش شکوفه های صورتی
و حتی درخت های توت بدون شکوفه ،
این بس که برفش برموهایت بنشیند ، در یک غروب سرد که خسته و کز کرده ، در راه ، به اجاق گرم خانه فکر می کنی...
مهم نباشم بهتر است تا هم پیدا باشم و هم هیچ
امشب از نوشتن این اندازه بس
تا بعد که برای خودم از خودم باز در گوش خودم زمزمه کنم
عشق هم مانند مرگ همه چیز را ساده می کند .
نام حقیقی عشق سادگی ست.
عشق مانند مرگ، ویژگی های کوچکی را که هریک از ما به آنها به شدت وابسته ایم و درمورد
آنها به دیگران ایراد می گیریم، از بین می برد.
میان زمین و آسمان نردبانی است . سکوت در اوج این نردبان است.
(از آخرین جملات کریستین بوبن در موتسارت و باران)
پاییز زرد بود ولی سرخی انار،
باران و باد... مرگ سکون ، هجرت غبار
حتی درخت هم به سکون تن نمی سپرد
می ریخت برگ برگ خودش را به جویبار
. . .
زمین در خاک خود می غلتید
تردید با هر قدم جایش را به اضطراب دل بستن می سپرد
زمین گرد بود و ما تکرار می شدیم
قله ها و گودیها ، راه ناهموار همیشه بودند در قدم های من با قدم های تو
من به متن می آیم تو به متن می آیی
همین سادگی بی تکرار است عشق
. . .
"تمام شب را باید سیندرلا بود و تمام روز باید از خود پرسید که چگونه می توان کدوها را به کالسکه و پنج دقیقه قدم زنی را به پنج قرن خوشبختی بدل کرد"*
زمین گرد است
و درختان در حسرت دلی که ماه را می بیند و می لرزد .
-----------------------------------------------------
*فراتر از بودن (کریستین بوبن)
