این دلهره... این دلهره...این دل...این دل
این شوق ، شبیه موج دور از ساحل
این معجزه ی دو آب در یک دریاست
یک نیمه ی من عاشق و نیمی عاقل
***
یک خاطره از تو ، یک نفس با تو ، چه کم!
آن عمر که بی تو بود بس ، با تو چه کم!
با عشق تمام میله ها می شکند
راضی شده بودم به قفس با تو...چه کم!
***
و گاهی هم ...
این خط که مرا نمی رساند تا تو
بر موج صدا نمی نشاند با تو
من مشترکی همیشه در دسترسم
آسان به سلام می رسم ، اما تو ...
از بازگشت دوستان عزیزم، شاعران خوب همسایه (خانم محبوبه ابراهیمی و آقای سید ضیا قاسمی ) به وطنشان افغانستان ، چند روزی می گذرد و به این بهانه هم:
از دوست به دوست گفتم پل بزنم
یک ذره به خورشید خدا زل بزنم
تو یک ساعت به شمس نزدیک تری
خوبست که یک سری به کابل بزنم
...
صبح روشنی خورشید نیست
روشنی خورشید بی وقفه است
صبح ، سهم تازه ی ماست از خورشید
رو به رویی ما با نور.
اکنون به احترام این کبوترها
که گوشه ی بالکن لانه کرده اند
و در رفت و آمدهاشان
به زندگی شکل می دهند
برمی خیزم و به راه می افتم .
