باران باران بود
و چه روح هایی ، چه شدند ،
چه شدند دراین آبشارهای از آسمان نقطه نقطه خط نقطه... ////
هی!خون جوشان من دوباره ! باران ! من درختم ، درختم ببین...
باران ! پیام مهربانی! قطره ات دریاست
پیغام عشق آسمانی! شعر تو گویاست
باران! ببار و روشنی جاری کن و پاکی
بارن! بشوی از شیشه هامان گرد غمناکی
آرام با آهنگ خود بر خاک جاری شو!
آواز هستی، جویبار بیقراری شو!
ای ابر بخشنده بنوشان تشنگان را آب!
دست دعای شاخه های تشنه را دریاب!
باران ! سرود شادِ هستی! پاکی رقصان!
روح لطیف ابرهای مست سرگردان!
بسیار شو بر ما که می باری طراوت را!
تکرار شو وقتی میآموزی سخاوت را!
(از بارانهای زمستان۸۴ )
در قله می جویمت
در دره ها زنبق می شوی
به دره فرو می ریزم
بر ستیغ می وزی
در دست های خودم گم کردمت
در خودم جستجوت می کنم
ـــ در مادگی خودم که نیرو می شود
تا مجموعه ای همواره ثابت بماند ـــ
می ایستم
غبار می گیرم
باران
باران
باران
می شوی ........................
اما،
می توانی که به من برگردی
روح من! باز به تن برگردی
مرغ باغ ملکوتم باشی
چند روزی به بدن برگردی
. . .