او که با فصلها و ویژگیهای منحصر به فردشان آیینه ای برابر روحم قرار داد .
هنوز از خودم بیرون نیامده ام .
در و دیوار و پرده و پنجره همان است که بود
"که تو در درون چه کردی که برون بیایی از خود؟" ـ جریان معکوس ! ـ
نه برای این که هر روز یک خبر تازه از کوچ می شنوم
و نه به این خاطر که هرروز پرده ای کنار می رود تا جهان ماده در نظرم حقیر و حقیر تر شود
بلکه تنها به این دلیل که بهار همواره فصل بر انگیزاننده ام بوده است ،بیقرارم.
"مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم"
در انزوایی که هر روز به فرو رفتن در آن محتاج و محتاج تر می شوم آرامشی و دریافت هایی هست که در حرف نیست
در بیرون نیست
بیرون تنها اثرش در من این بوده و هست که بیشتر و بیشتر به درونم هل می دهد.
دیگر کاملا مطمئنم که فرصت چندانی نیست
و کاملا مطمئن که" این جهان پر است از صدای حرکت پاهای مردمی که ...."
ای کاش همان درختی بودم که بودم
همان چشمه ای که تابستان
همان دریایی که آرام...
تنها یک غزل و دیگر هیچ.
....بدرود
ببار !... برکه ی من تا دوباره رود شود
همان که بارش ابر تو بود و بود ، شود
به قطره قطره ی خود موج موج تارم کن
مخواه آینه ام صفحه ای کبود شود
اگر به راه نیفتم به باد خواهم رفت . . .
...........
جایی خواندم :
زمانی که به دنیا آمدم ، از هیبت دنیا چندان گریستم که اکنون از خنده روده بر شده ام ...
کبوترم که بهارم به یک نسیم آید
بهار کذب که می آید و نمی پاید
میان لانه ی سردم به روی شاخه ی لخت
و چشم بسته به تقدیر تا چه فرماید
غروب می شود و آسمان آبستن. . .
. . . . .
اما همیشه هم زمین چرکین نیست و می توان به نقاطی بکر امیدوار بود . گذر گاه هایی در زمین ، که دست آلودگی ها هنوز آنها را کشف نکرده اند ......
هر ظهر خورشید است و هر شب در دل خود کهکشان دارد
از شیب های تند کوهستان گذر کرده ست کف برلب
امروز آیینه ست و در آرامشش صد داستان دارد
گاهی تنش باغ ست و گاهی لکه لکه ابر و گاهی آب . . .
.........
..
دلم می خواست حس دیشب در من پایدار می ماند و غزلی را که تازه از سرودنش برگشته بودم در این پست می آوردم اما متاسفانه دلایل تلخی که همیشه آزارم داده اند باز به سراغم آمدند و مرا به سمتی سوق دادند که به غزلی از سال ۸۳ برگردم و آن روزها را دوباره مرور کنم .
اگر می شد که چشمم نیز همراه خیالم همسفر باشد
یقینم از دروغین بودن تو می شد از این بیشتر باشد
تو را آنگونه که می خواستم می دیدم اما اشتباه این بود،
که من می خواستم این " تو" برایم تا همیشه بال و پر باشد
تو رقص نور بودی ، طرحی از آتش ، دروغی سرد . اما من
به میلی کودکانه خواستم این وهم رقصان شعله ور باشد
دروغ مهربان ! با چشم های باز بسته دوستت دارم
و فرقی هم ندارد زندگی تاریک یا تاریکتر باشد
به حال آن درخت مرده ای که ایستاده بی عبور از فصل
چه فرقی می کند بر ساقه اش بارانٍٍِ باران یا تبر باشد
