نشست روبروی چشم جستجو گر تنها
دری گشود به دل از دریچه های تماشا
شبیه معجزه ای بود یا خیال محالی
هجوم این همه پاسخ ، برای آن همه آیا
نشست ، آینه شد ، چشم های نافذ روشن
زبان به حرف گشود و شکست بغض صدا را
ــ تو هم که دیر رسیدی !
ــ تو هم که واژه نداری! ....
. . .
بی هیچ توضیحی...
راهی ست...من مسافر این راهم
از عمر خود، به ثانیه می کاهم
کهنه ست ، اتفاق جدیدی نیست
از چند و چونش اندکی آگاهم
با عشق صیقلم بده تا دیدار
آیینه ای کدر شده از آهم
مثل منی به آینه مشتاقی
مثل توام شریک نمی خواهم.
به جنگ می روم و بیم مرگ سهراب است
نه ماندن است و نه رفتن ، که عشق گرداب است
شبیه لحظه ی بیداری زمین شده ام
که تا سحر برسد نیم دیگرش خواب است
بهشت کودکیم را فریب سیبی برد ،
به برزخی که پر از ضجه های "دریاب" است
نخواستم که ببینم ، وگرنه پیدا بود
که ماه نیست ، فریب است ، کرم شب تاب است
... خلاصه اینکه مهم رای دوست ـ کاووس ـ است
به جنگ می روم و ....
اگر تند بادی براید زکنج به خاک افکند نارسیده ترنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگر ؟ هنرمند دانیمش ار بی هنر؟
اگر مرگ دادست بیداد چیست ؟ ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟
در لحظه ی افتادن برگ از درخت هم رازی ست ، چه رسد به سفر بی مقدمه ی من به زابل .
دنیای پر هیاهوی تو خالی
کر کرده است صدایش مرا ، از شنیدن صدای خودم ...
درست در آن روزها که در مطالعه ی واحد درسی "رستم و سهراب"، داستان به جایی رسیده است که گیو ، رستم را برای نبرد با سهراب از زابلستان به حضور کیکاووس آورده ...
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
می فهمم راز میخواری چند شبه ی رستم را پیش از حرکت به سمتی که باید با سهراب بجنگد ! سهرابی را که خودش ایجاد کرد ، در شب عشق تهمینه . وتهمینه را کدام نیروی رمز آلودی به شب گمشدگی رخش و حیرانی رستم فرستاد، بماند...
من ، گیوٍِخود بودم شاید در دنیای شاهنامه ی وجود خودم که می دانم آخرش خوش است .
رفتم رستم درونم را بیدار کنم و به جنگ سهرابم بیاورم سهرابم که زاده ی شور تهمینه ام بود .
شبهای میخواری رستمم ، در زابلستان گذشت و دیشب در حضور کیکاووس وجود خود بودم خشمش را دوست دارم که فرمود :
که: رستم که باشد که فرمان من کند سست و پیچد ز پیمان من ؟
در پی یک جدال درونی بین رستم و کیکاووس، که شیرینی رجوع رستم را بیشتر می کرد ،اکنون سر تعظیم فرود آورده و ...
یکی لشکر آمد ز پهلو به دشت که از گرد ایشان هوا تیره گشت.
...
به جنگ می روم و بیم مرگ سهراب است
نه ماندن است و نه رفتن ، که عشق، گرداب است
(اگر شد در پست بعدی با این غزل خواهم آمد...)
---------------------------------------------------------------------------
شاید این نامتعارفترین و موجز ترین سفرنامه باشد، اما من تمام این سفر را همین دیدم و بس . حاشیه هایی هم داشت که به گمانم از این قرار بود :"هشتمین کنگره شعر ملی سیستان" .
البته یک نکته هم باقی می ماند و آنهم تشکر است از محبت و لطف همیشگی خانم غزل تاجبخش که نام این "مسافر همیشه" را هم به جماعت "شاعران همیشه"!! افزود...اما من تنها "نگاه کننده ای" بودم و هستم ودیگر هیچ.