تبليغاتX
حالا تو

haalaato

فریبا یوسفی

haalaato

http://haalaato.blogfa.com

حالا تو

حالا تو

حالا تو

از خودم خط کشیده ام تا تو / قطره ، من. رود ، راه. دریا ، تو

حالا تو

حالا تو
از خودم خط کشیده ام تا تو / قطره ، من. رود ، راه. دریا ، تو
پایان.آغاز.
 

نشست روبروی چشم جستجو گر تنها

 

دری  گشود به دل از دریچه های تماشا

 

 

شبیه معجزه ای بود یا خیال محالی

 

هجوم این همه  پاسخ ، برای آن همه آیا

 

 

نشست ، آینه شد ، چشم های نافذ روشن

 

زبان به حرف گشود و شکست بغض صدا را

 

 

ــ  تو هم که دیر رسیدی !

 

ــ  تو هم که واژه نداری! ....

 

 

. . .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 2:6 توسط فریبا یوسفی |
به او .
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود...

بی هیچ توضیحی...

راهی ست...من مسافر این راهم

از عمر خود، به ثانیه می کاهم

 

کهنه ست ، اتفاق جدیدی نیست

از چند و چونش اندکی آگاهم

 

با عشق صیقلم بده تا دیدار

آیینه ای کدر شده از آهم

 

مثل منی به آینه مشتاقی

مثل توام شریک نمی خواهم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 7:37 توسط فریبا یوسفی |
برزخ تمام.
 

به جنگ می روم و بیم مرگ سهراب است

نه ماندن است و نه رفتن ، که عشق گرداب است

 

شبیه لحظه ی بیداری زمین شده ام

که تا سحر برسد نیم دیگرش خواب است

 

بهشت کودکیم را فریب سیبی برد ،

به برزخی که پر از ضجه های "دریاب" است

 

نخواستم که ببینم ، وگرنه پیدا بود

که ماه نیست ، فریب است ، کرم شب تاب است

 

... خلاصه اینکه مهم رای دوست ـ کاووس ـ است

به جنگ می روم و .... 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:48 توسط فریبا یوسفی |
تندباد

اگر تند بادی براید زکنج                  به خاک افکند نارسیده ترنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر ؟       هنرمند دانیمش ار بی هنر؟

اگر مرگ دادست بیداد چیست ؟    ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

در لحظه ی افتادن برگ از درخت هم رازی ست ، چه رسد به سفر بی مقدمه ی من به زابل .

دنیای پر هیاهوی تو خالی

کر کرده است صدایش مرا ، از شنیدن صدای خودم ...

درست در آن روزها که در مطالعه ی واحد درسی "رستم و سهراب"،  داستان به جایی رسیده است که گیو ، رستم را برای نبرد با سهراب از زابلستان به حضور کیکاووس آورده ... 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

می فهمم راز میخواری چند شبه ی رستم را پیش از حرکت به سمتی که باید با سهراب بجنگد ! سهرابی را که خودش ایجاد کرد ، در شب عشق تهمینه . وتهمینه را کدام نیروی رمز آلودی به شب گمشدگی رخش و حیرانی رستم فرستاد، بماند...

 

  من ، گیوٍِخود بودم شاید در دنیای شاهنامه ی وجود خودم که می دانم آخرش خوش است .

رفتم رستم درونم را بیدار کنم و به جنگ سهرابم بیاورم سهرابم که زاده ی شور تهمینه ام بود .

شبهای میخواری رستمم ، در  زابلستان  گذشت و دیشب در حضور کیکاووس وجود خود بودم خشمش را دوست دارم که فرمود :

که: رستم که باشد که فرمان من        کند سست و پیچد ز پیمان من ؟

در پی یک جدال درونی بین رستم و کیکاووس، که شیرینی رجوع رستم را بیشتر می کرد ،اکنون سر تعظیم فرود آورده و ...

 یکی لشکر آمد ز پهلو به دشت         که از گرد ایشان هوا تیره گشت.

...

به جنگ می روم و بیم مرگ سهراب است

نه ماندن است و نه رفتن ، که عشق، گرداب است

(اگر شد در پست بعدی با این غزل خواهم آمد...)

---------------------------------------------------------------------------

شاید این نامتعارفترین و موجز ترین سفرنامه باشد، اما من تمام این سفر را همین دیدم و بس . حاشیه هایی هم داشت که به گمانم از این قرار بود :"هشتمین کنگره شعر ملی سیستان" .

البته یک نکته هم باقی می ماند و آنهم تشکر است از محبت و لطف همیشگی خانم غزل تاجبخش که نام این "مسافر همیشه" را هم  به جماعت "شاعران همیشه"!!  افزود...اما من تنها "نگاه کننده ای" بودم و هستم ودیگر هیچ.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 10:8 توسط فریبا یوسفی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا