تا همیشه دوست دارمت... و این حس تند عاشقانه ی من است
این نیاز فطری پرستش است ، میل تا همیشه با تو بودن است
روبروی من بایست قبله ام ! دوست دارم این نماز شوق را
این غروب ساعت عروج من ، این غروب لحظه ی رسیدن است
شمع روزهای عمر خویش را ، نذر کرده ام برای ماندنت
هیچ ترسم از شب سیاه نیست، چلچراغ عشق تو که روشن است
. . .
یک صفحه برف . نوبت فصلی سفید بود
تقویم کهنه صفحه ی مرگش جدید بود
خانه فضای ساکت در خود خزیده داشت
بیرون تر از حریم خودش پا نمی گذاشت
دیوار بود و پنجره و سقف و پرده ها
آن سوی پرده ـ پنجره ، آغوش نرده ها
یک آسمان نرده ای و نور راه راه
این سهم چشم بود پس از پرده ای سیاه
تنها ضمیر مفرد "من" در اتاق بود
جفت ِ سند به ثبت ِکسی بود و تاق بود
وقت "تو" بود ، وقت "تو" ، آری حضور "تو"
جان کندن سیاهی شب زیر نور تو
"تو" ناگهان رسید...و افتاد پای "من"
سیب نچیده وسوسه ای شد برای "من"
. . .
حق با "شما" ست عشق دروغ است بی گمان
بی این دروغ زندگی اما نمی توان
تو سالهاست رفته ای اما هنوز من
هر روز دوره می کنمت با "هنوز من"
(۱/۱۱/۸۳)
چند وقت است
هر دفتر تازه ای را که باز می کنم
در من دنیای تازه ای شروع شده است
اتفاقی نبوده که حیات کودکیم به پله های زیر زمین می رسیده
و نورهای زرد کم رنگٍ آن شب ها،
با آفتابٍ آن همه روشنٍ روزها تضاد داشته اند.
هر بار که چشمم را می بندم یک کودک می بینم
هر بار که چشمم را باز می کنم یک دنیای تکراری.
خانه ی امروزم با آن روزهای خواب آلودگی چقدر متفاوت است .
چرا بزرگ شدم ؟
_این را از شب می پرسم که تمام راز ها را می پوشاند_
صدایم در نمی آید
جز ریزش آب نمی شنوم
جز گنگ نامفهومی از دور ، چیزی نزدیکم نیست .
نمی دانم از سرماست یا درک یک مفهوم تازه ،
که در این لحظه تمام تنم پوست می شود
و تمام پوستم ریشه های مدفون درخود را بیرون می زند.
مثل مرده های تنبلی که به خاک عادت کرده باشند ،
از آفتاب بیزار شده باشند ،
ستاره را از یاد برده باشند ،
تصور یک لیوان چای داغ ، مو بر تنم راست می کند،
چه رسد به فهم گرمای سوزنده ی چیزی مثل عشق
چیزی مثل تو
چیزی مثل ضمیر مبهم من .
طولانی می کنم خودم را تا بیشتر بیرون بریزم
طولانی ، تا شاید به فهم راه باز کنم
اما کلمات فقط به لرزه ام می افزایند
و من بیشتد در این میز و این صفحه و این لحظه ها فرو می روم ...
یک بازدم.....................
دوباره تنم می لرزد
آن کودک اکنون در جلوی ذهنم نشسته است ...
بی هیچ حرکتی .
یعنی سرمای آذر است این که به اتاقم نفوذ کرده ؟
_این را از خودم می پرسم که فصلها را دوره کرده ام .
از خودم که ماه ها من را دوره _
بیرون ازمن حمام گرمی در حال سرد شدن است
اتاقم بوی چای تازه دم گرفته
زمستانٍ در راه از دور اشاره اش می گیرد .
زبانم به سرخی می زند
سرم سنگینی می کند.
امروز بعد از ظهر از خواب به صدای تو رفتم
از صدای تو به خودم
از خودم به کودکی ام
به نگاه و تجربه
نگاه و تجربه
به وقتی که ترس از من می ترسید
مثل شب هایی که می دانستم" آری همین فردا،همین فردا تورا دیدار خواهم کرد"
از تو که ترسم را به زور می تاراندی
از خودم که معنا پیدا می کردم...
رفتم به ... کجا ؟ کجای این دنیا جایی برای گفتن هست ؟
گوشی که آن طور که من می گویم ...
یک کم دقت کافی ست
و یک کم خلوص
من خالص عاشق بودم .
... میزم را سه حبه قند شیرین کرده
و من را یک لیوان چای تازه دم با بخار مطبوعش و
حباب های ریزی روی سطحش ، گرم .
این کتاب ها روزهایم را شب می کنند و شب هایم را خواب !
کنار این همه ، این گوشی و این صفحه و این ساعت و تقویم ...
از خودم به تو می رسم که عصرم را صدا شدی
و گوشم را به خودت ، به لبت چسباندی
از لبت به مغزت رسیدم
به دلت به هوا به خدا نمی دانم
به تو راه بردم که راهم بردی
فرصتٍ چایم سرد نشود !
.
.
.
حالا سه حبه قند نیست
از نیست نمی شود گفت
از خودکاری که هست ، دم دستی تر از هر چیز ، می شود.
از صفحه کلید
دسته کلید
دسته کلاغهای ناامید
از ... اما کلمه بازی ام سر آمده
هر چیزی باید پیش بیاید
مثل لیوان خالی یی که پیش رویم آرام گرفته
مثل کرم ضد چین و چروک
مثل پاک کن .
خدا می داند که حوصله ی دوباره نوشتن هم........
ولی دوست دارم همینطوری تا آخر خط بروم
آنقدر که خطم عوض بشود
روحم سوت بکشد
و هنگم اتفاق بیفتد
چه زود ته می کشند آدم ها
چه زود سر می روند
چه زود سرمی کشند.
کتاب را باز کنم که به شبم بیفزایم
روحم به عقربه ی ثانیه شمار بدل شده است
و دستم به ساعت کوکی
چشمم به خطهاست
به خطاها
به کرٍم ها
کرم ها .
حیات کودکی ام دوباره ظاهر می شود
و کودکی به سمت پله های زیرزمین می دود
تا از آنجا به فرودگاه
و از فرودگاه به پروازی بی فرود
به پروازگاه
از پله های زیرزمین به پروازگاه
از حیات قدیمی به پله ها...
به پروازگاه
از من به ما...
کاش دستم را بیمه می کردم
مغزم را
وکلماتٍ توی سرم را.
...
الان کجا بودم اگر در انحنای یک علامت سوال گیر نمی کردم ؟
