تبليغاتX
حالا تو

haalaato

فریبا یوسفی

haalaato

http://haalaato.blogfa.com

حالا تو

حالا تو

حالا تو

از خودم خط کشیده ام تا تو / قطره ، من. رود ، راه. دریا ، تو

حالا تو

حالا تو
از خودم خط کشیده ام تا تو / قطره ، من. رود ، راه. دریا ، تو
مثل کودکی ها... ابن الوقت بودن ، بهتر بزرگم میکند
 ...

به هر چه بوسه، که تر، می زنی به لبهایم ،

قسم که هم تن تو نیستم ، که تنهایم .

دلت خوش است به ثبتی ، به کاغذی ، سندی ...

دلم خوش است که تغییر کرده  امضایم

قسم به هر چه تو احساس می کنی از من

که من هنوز برای خودم معمایم

تو مثل اسکلتی. سالهاست بی تغییر ...

و من که در پی هم ، درد درد می زایم

به نیزه و به سپر بسته است دستت و من ،

به زلف یار که از جام باده می آیم *

چقدر با تو تفاهم ! ... چقدر با تو یکی !...

چقدر این همه سال است  با تو تنهایم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ...رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 23:24 توسط فریبا یوسفی |
راز این بهت و این ...
 

سلام به همه وبه دوست  عزیزی که با نام "چه فرقی میکند"مرا متوجه سردی آزار دهنده ی این روزهایم کرد . چیزی که در تمام عمرم از آن بیزار بوده و حالا به آن دچار شده ام ... و علتش نه مربوط به این روزها که مربوط به سالهایی ست که در سکوتی ظاهری با هیاهوی عجیبی که همیشه در سرم برپاست باخودم حرف زده ام و نتیجه اش شده این لالمانی ویرانگری که دچارش شده ام و به آزارم برخاسته است . و خودم هم نمی دانم که ( راز این بهت و این لالمانی / بی سوالی ست یا بی جوابی )... زیاد هم علاقه به آوردن شعر های قدیمی ام ندارم چون حس می کنم برای من تمام شده اند و من باید به اقتضای حس و حال امروزم شعر بنویسم .اما نوشته ی شما دوست محترم مرا به حال و هوای روز گاری برد که دوستش میداشتم و می دارم و در پست  جدید غزلی از همان روزها به شما تقدیم می کنم :

 

 

ای عشق بیا تازه تر و تازه ترم کن

پرشورتر از شعر سپید سحرم کن

 

من تشنه ی تکرار توام، تشنه تر از خاک

باران شو و بر من بزن و بارورم کن

 

تنهاست غریبی که صدا می زندت عشق:

برگرد نگاهی به من و دور و برم کن

 

این جا که منم جز من و دیوار کسی نیست

یک پنجره بگشا و پراز بال و پرم کن

 

توفان کن و خاکستر از این آتش خفته،

بردار و به اعجاز دمت شعله ورم کن

 

از جا بکن این خسته ی در بند زمین را

با صاعقه، با رعد و خطر همسفرم کن

 

گفتم ز تو و تازه شدم از نفس تو

ای عشق به تکرار خودت تازه ترم کن

                                                            ۷۵/۲/۶

 

----------------------------------------------------

تولید سال ۸۴ مرکز موسیقی صدا و سیما.

آهنگساز  آقای محمد حسنی. خواننده آقای حمید غلامعلی.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 22:30 توسط فریبا یوسفی |
فاصله ای تا ...
حافظ، امشب از این قشنگتر نمی تونست باز بشه برام :

آن یار کز او خانه ی ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه ی صاحبنظری بود

از چنگ منش اختر بد مهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

تنها نه ز راز دل ما پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه ی او پرده دری بود

عذرش بنه ای دل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

فقط همین ... والسلام.

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 0:19 توسط فریبا یوسفی |
عید!
می ایستم

به خودم نگاه

به نگاهم ، نگاه

به جایی که در کجاست ، نگاه می کنم

بین "آزاده /ایران" و"مریم جعفری"ایستاده ام

صراحتم را پنهان می کنم

کلماتم را لو نمی دهم

خجالتی ام که پس پس می روم  و فرو

خودم را نمی ریزم بیرون از این که هستم

شروع نمی کنم به خودم شدن

از حفظ فهمیدن را مچاله نمی کنم

چال نمی کنم درمغز خاکستری ام

شعر او را دوست دارم ،

"آدینه" بود انگار

شعر اوی دیگر را ،"نجاتی"شاید .

و شعر اسم هایی که یادم می رود .

می فهمم و از تقلید رد می شوم .

می دانم و مانده ام که نکند شبیه شوم .

همان گذشته را می ایستم از ترس شبیه شدن که تبر است .

( نزدیک بود این در به هم بخورد و بپرم 

بادی از رو به رو می وزید و آفتابم را سرد می کرد ).

هنوز پرانتز لازم است

(باز از دور صدای اکبر بودن الله است

پخش شده در طلایی این آفتاب ظهر )

از  وبلاگ گردی صبح، می آیم

ازکتاب تازه ای که از انجمن غزل دیشب

 و شعر هایی که هنوز در سرم می چرخند

ازخودم،

که حذف می کنم افکارم را به اشاره ای

اثری از من شاید نماند

اما یک روز به یک شعرم حتی

خون همیشه زنده ای تپیدن خواهد داد که

عشق جاودانه است

همچنان که سنگهای رسوب از سالهای عمق آب

امروز در قله های کوه

فسیل صدف ها را

آشکار به رخ می کشند.

شاید من فسیل عشقم

که باقی ست .

له شده ی روح

در فشار سنگین سنگها

که اثر می گذارد از خود .

صدای سکوت درونم

که از هیاهوی مغز زاده می شود و تکثیر

مادر بزرگ حقیقی خودم،

که گریه هایم از آوار آوارگی تا حس بیداری کشیده شده ست .

صدای آوازم

زمزمه ای در خود

با روحی گستاخ تر از "اوج" و "عشاق".

حسین شکر بیگی می خواندم صبح

سید موسوی چند روز پیش

شاعرانی که برایم نامند و شعر

وفریادند

 در هردستگاهی آوازند

در هر گوشه ای

داد و بیداد

داد و گشایش

با هر لحنی تا با هر گوشی شنیده شوند .

کاش روانشناسی خوانده بودم 

تا امروز به روانشناسی درونم شک نکنم

به روان خودم هم .

ما از مرگ می گریزیم وقتی فریاد مرگخواهی مان را بلندتر می کنیم

اضطرابمان به این نقطه رسانده است .

کاش ادبیات  شعر نبود

و شعر در حوزه ی ادبیات نام نمی یافت

کاش ادب با ادبیات

شعر با روح

کلمه با خدا

روح با شعر

ادبیات با ادب ،

ارتباطی

و ادب آدابی نداشت.

آن وقت تمام روحم را بی پرده به بازار می بردم

تا بردگان بند بریده

خریداران بند بند روحم باشند .

نه ،عصمتم را به میدان نکشم

کلمه باشم

پنهان بمانم

خدا بشوم .

نامی هم که نباشد از من

من هستم .

با گل های رنگارنگ به عیادتم

به سنگم  نیایند،

(یک با یکمیلیون  تفاوتی ندارد جز  در چند تا صفر که صفرند )

کسی روحم را کنکاش نکند ،

خودم را در این کلمه ها جستجو نکنم ،

تایپ نکنم،

صدا نشوم ، بهتر 

که جنونم را بدانند

درختی باشم در لرزش بادها

ترسی باشم از تبر ، بهتر.

تازه آغاز کرده ام

فرصتم هرچه باشد

مهم این است که بی آغاز نمرده ام

بی آواز ، نه ، مرده ام.

  

امروز.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 13:20 توسط فریبا یوسفی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا