...دوست داشتم در این صفحه و دراین لحظه همین جوری برای خودم برای همه و هیچ کس بنویسم . توی این روز خاص و این ساعت های عجیب .بندی نباشه یا باشه؟ زمین گرده مگه نه؟ راستش خیلی بلد نیستم ولی یه کم می دونم .البته نمی دونم چی می خوام بگم ولی می دونم انبار باروتم که داره به لحظه ی انفجارش نزدیک می شه و خودش هم خوب می دونه . صبرم . نه کوه صبرم که داره می لرزه و فرو می ریزه . موجم. نه طوفانم که می دونه داره ویرون می کنه . آفتابم ، نه ، ابرم . نه، بارونم. نه، گردبادم..نه ،سیلم .نه ، آتشفشانم ... نه ... هیچکدامم و همه ام و ویرانگری ویرانم . بغضم .آره بغض . همین.دارم می ترکم دارم می ریزم . شعرم انگار.دارم می جوشم و بیخود می شم. بی آگاهی و جوشان . دارم کلمه می شم . کلمه و به خدا پهلو می زنم . وای از این همه سد! وای از این همه بند ! ... بیتابم .نا آرامم. تاب می خورم . سر می روم . می جنگم . می میرم . زنده می شوم . شهیدم به گمانم . مرگم نیست.همانم.شهید.به گمانم شهید ، که شهد خورده و مستم . هستم . هنوز هستم . تا همیشه هستم . مجنونم . به تاریخ پیوسته .تا همیشه هستم . کورم. کرم . می بینم . می شنوم و می پرستم . تو اسمی.اسم اشاره . اشاره به نزدیک. به رگ گردنم . تو ضمیری . خلیفه ی او. نماینده . تو صدایی .صدای کشیده ی اوووو توی گوش من که کر شده از آن روز ...
من هستم.تو هستم . ما هستم این همه هستم و با تو در دردم . بی تو در دردم . ما نمی شوم . مفردم .خدا . واحدم . تنها . خلاص نمی شوم . که بنده باشم . نباشم و راحت بشوم . خلاصم کن خدا . خلاص از موجود بودنم . ببین چه راحت سکوتم را می بُرد و می بَرد این زنگ لعنتی اف اف ! ضعیفم. .کوچکم. .نیستم. بی توام . بازم گردان به خلسه ای که بودم.داشتم تو می شدم . خدا. بازم گردان که تلخ است این هشیاری مرگ.. به اف اف جواب بدهم و دری گشوده کنم به ماده . به خاک برگردم که از زمین تماشای آسمان کنم ..حسرتم. همیشه حسرتم . نمی گنجم در روح این خانه ی گل. پرنده ی کوچکم پرنده ی کوچ که دیرش شده و می لرزد . کمک . کمک . که غریبم.که عاشق...
(من حال خوشی ندارم ای دوست دریاب مرا که بیقرارم)
می باید اتفاق نمی افتاد
آن روز سرد روی درختان ، باد
پاسخ نمی گرفت و نمی باید ،
پاسخ ، نگاه من به دلت می داد
باید رها نبوده ، نمی بودیم ،
تسلیم، در برابر آن فریاد
. . .
می باید اتفاق.......
ولی افتاد.
هم دوست دارم ، هم نمی خواهم ، هم می توانم هم نه ...پس تاکی ؟
تاکی جهانم برزخی باشد ، دی باشد اردی... دیبهشتم ، دی؟
تصویر سازی ، واژه بازی ، نه ...شعری که از ناگاه می جوشد ،
عشقی شبیه چشمه می خواهد : جاری ، زلال ، آرام ، پی در پی
. . .
***
همچنان به جوش باش چشمه ی سوال من
گرچه نیست پاسخت هیچ جز زوال من
این غروب های زرد ، این طلوع های سرد
قصه ای مکرر است مایه ی ملال من
رو به آسمان دری ست ، عشق می گشایدش
می رود به سوی او ، از سیاه چال من . . .
. . .
در میان بریده های روزنامه که گاهی از سر علاقه و کمبود وقت کنار گذاشته بودم تا بعدها با دقت و تکرار بخوانم، اتفاقا شب گذشته غزلی دیدم که بازهم واقعا اتفاقا !! با مناسبت این روزها کاملا ... نه ببخشید تقریبا!!! ،هم خوانی داشت هرچند که نام ویژه نامه مشخص نیست اما غزل، که زیر آن نام دکتر حسن صادقی پناه درج شده خوب مشخص است :
صندلی ات را کمی بیار جلوتر
خوب ، چطور این زمان گذشت برادر؟!
(مرد سکوتی گرفته حنجره اش را
خیره به همسنگر قدیم موقر)
: آه که این چند سال را همه ی ما
چشم به راه تو بوده ایم دلاور !
( محو اثاث اتاق بود که آمد
سینی قهوه به دست ، منشی دفتر)
: خوب تعارف نکن رفیق قدیمی !
صندلی ات را کمی بیار جلوتر
...صندلی اش را عقب کشید ، به پا خاست
بغض خودش را کشید آن طرف در
توده ی ابری شد و به نیت باران
رفت به سمت درخت های تناور
پارک، پر از سایه های درهم مرموز
پارک ، پر از خون و لاشه های کبوتر
گلها ، پروانه ها مچاله ی طوفان
گمشده در مه ردیف های صنوبر
پشت سر دختری چقدر مونث
جانوران عجیب شبه مذکر
نیمکت چرت های قهوه ای عصر
نیمکت روزنامه های مکدر
سیل حروفی که ریختند به مغزش
سیل خبر ـ تازیانه های مکرر ـ
له شده زیر شکنجه های مشابه
آمده از غربتی به غربت دیگر.
به بهانه ی"مهر" و عشق و...یادی از حسین منزوی.
این ماه ، همچنان که ماه مهر است ، ماه تولد مردی نیز هست که با شعرهایش زیسته و در لحظه های سنگین درد، گریسته ام . نه این که شعری در رثایش، که در تقدیرش هم نسروده ام.و می دانم که از شعرهایش هنوز ابیاتی هستند که من ظرفیت درکش را نداشته ام .از مرگش یاد نمی کنم که در اردیبهشت بود، از تولدش می گویم که در مهر اتفاق افتاد ، تا آتش مهر برای همیشه در جانش فروزان باشد . خیلی سخت است که از میان بیت های بیشماری که با آنها واقعا زیستم ، بیتی را انتخاب کنم که تمام کننده ی حرفم باشد غزلی از او به تفال می نویسم و باقی هیچ جز عشق.(وهیچ جای شگفتی نیست که این غزل آمده است):
شاعر تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت
تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت
کنج خرابت را بسی تسخر زدند ، اما
گنج تو را ای خانه ی ویران کسی نشناخت
جسم تو را تشریح کردند از برای هم
اما تو را ای روح سرگردان ! کسی نشناخت
آری تو را ای گریه ی پوشیده در خنده !
وآرامش آبستن توفان ! کسی نشناخت
زین عشقورزان نسیم و گلشنت ، نشگفت
کای گردباد بی سر و سامان ، کسی نشناخت
وز دوستداران بزرگ کفر و دینت نیز ،
ای خود تو هم یزدان و هم شیطان ! کسی نشناخت
***
گفتند این دون است و آن والا ، تو را ، اما
ای لحظه ی دیدار جسم و جان ، کسی نشناخت
باحکم مرگت روی سینه ، سالهای سال
آنجا تو را در گوشه ی یمگان ، کسی نشناخت
فریاد "نای " ات را و بانگ شکوه هایت را
ای طالع و نام تو ناهمخوان ! کسی نشناخت
بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور
با آن دریده ی سینه ی عرفان کسی نشناخت
با گوهر شعرت چنان نام تو بّرنده
ذات تو را ای جوهر بّران کسی نشناخت
روزی که می خواندی مخور می ، محتسب تیز است
لحن نوایت را در آن سامان کسی نشناخت
وقتی که می کندند از تن پوستت را، نیز
گویا، تو را زان پوستین پوشان کسی نشناخت
چون می شدی مخنوق از آن مستان ، تو را ای تو!
خاتون شعر و بانوی ایمان ! کسی نشناخت
آندم که گفتی:" باز گرد ای عید از زندان "
خشم و خروشت را در آن زندان کسی نشناخت
چون راز دل با غار می گفتی ، تو را هم نیز
ای شهریار شهر سنگستان ! کسی نشناخت
حتا تو را در پیش روی جوخه ی اعدام
جز صبحگاه خونی میدان ، کسی نشناخت
***
هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت
اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت .
...اما دوست داشتم برای یاد آوری حس روزهایی دور و نه چندان کمرنگ دو غزل از دفتر "با سیاوش از آتش " را نیز به این پست اضافه کنم (غزل 211 و 215،ص106و107) !!!!!!
در خود خروش ها دارم ، چون چاه اگرچه خاموشم
می جوشم از درون هر چند با هیچکس نمی جوشم
گیرم به طعنه ام خوانند : "ساز شکسته " می دانند ،
هرچند خامشم اما ، آتشفشان خاموشم
فردا به خون خورشیدم، عشق از غبار خواهم شست
امروز اگرچه زخمش را ، هم با غبار می پوشم
در پیشگاه فرمانش ، دستی نهاده ام بر چشم
تاعشق حلقه ای کرده ست ، با شکل رنج در گوشم
این داستان که از خون، گل ببرون دمد ، خوش است ، اما
خوش تر که سر برون آرد ، خون از گل سیاووشم
من با طنین خود بخشی از خاطرات تاریخم
بگذار تا کند تقویم از یاد خود ، فراموشم
مرگ از شکوه استغنا بامن چگونه برتابد ؟
بامن که شوکرانم را با دست خویش می نوشم
...............................................................
چو در مقام پذیرش خوش است خاموشی
به بوی واقعه زنهار تا که نخروشی
چه می تنی؟ که همه شرح ماجرا این است :
دمی خروش و سپس تا همیشه خاموشی
دریغ از آنکه به بیداری حقیقی ما،
امان نمی دهد این خوابهای خرگوشی
فراغ و عمر ؟ نه ! حاشا که رخ دهد ، حاشا
میان جیوه و آب اتفاق همجوشی
زمان که در رسد ای گل!تو نیز خواهی رفت
چه حاجت است به پیش از زمان ، کفن پوشی ؟
به خاک ریشه مکن چون درخت _ حتا سرو_
نسیم باش که خوش باد خانه بر دوشی
برای آنکه جهان را به جلوه برتابی
به ناگزیر همان مستی و فراموشی
همان فریب قدیمی : سراب خوشباشی
همان مسکن دیرین :فریب خوشنوشی
هدف چو رفتن از اینجاست هردو یکسانند
سفر به شیوه ی فرهادی و سیاووشی
مسافران، همه از خاک ، خیمه بر چینند
که خوانده قافله خیام را به چاووشی.
......................................................
نه زنده یاد و نه مرحوم ، "زنده ای همیشه به عشق"
... و شاید از این رو برسنگ گورش تنها نوشته است:
نام من عشق است آیا می شناسیدم؟
