ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
********
کودکی بر خاکها
زیر درخت انار و گل یاس
کنار دیوار مهربانی از کاه و گل
دختر دوم خانواده
در گوشه ی زیرزمین خنک و نیمه تاریک ،صندوقی و چمدانی ...
گاه گاهی که مادر دست هایش لابه لای پارچه های خلعتی می وزید ، بوی نفتالین و آینده ی مجهول فضای گنگ زیر زمین را در خود می پیچاند .
اما به من ، دخترک زیر درخت انار مربوط نمی شد ـ دختر دوم خانواده ـ
بازی عصرهای تابستان ،لابلای زمانِ در شتاب
پاییز ، زمستان
بهار ـ فصل زیبای برانگیزاننده ی من ـــ کودک ِشعر و باران ـــ
و به آرامی در تجربه و یاد گیری
دبستان ــمحله میرزا محمود وزیرــ
خانه ـــمحله ی امامزاده یحیی ـــ
دبستان - خانه
تجربه و گذشت نامهربان زمان
هرگز میلی به چیدن انار های نارس نداشتم
تنها گلبرگهای سرخِ گل های آتشین انار مرا به چیدن وامی داشت .
میل به بازکردن گل و رفتن به منتها..آنجا که انار شروع می شد .
تکه تکه می شد بسیار گل های انار تا فهم من پرشود از آغاز آن
و هیچ میلی نبود به چیدن انار حتی رسیده هایش .
از ترش بیزار و شیفته ی شیرین
شهد گلهای یاس می مکیدم.
دبستان در سال های بی بادبانی گم شد .
کودکی رنگ روزهای بلوغ گرفت همچنان که گل های انار سبزشان به سرخ می رفت
دختر دوم خانواده ، عاشق طعم شیرین به سرخی می رسید
و...ناگهان در عصری از همان روزهای بی بادبان، مثل گلبرگ تازه ای... قلبش را لرزاند ...
او بزرگ می شد مثل دختری که روبه آفتاب ایستاده است و نماز می خواند
ریشه های او در میان خاک باغچه ـ باغچه ای با فقط یک درخت ، آن هم انارـ
و دست های او در بیکران آسمان
آ سمانی با فقط یک پرنده و آن هم خیال و دور ِ دور.
کودکی برخاکها ...نه ...دختری بین زمین وآسمان، رشد می کند و ناگهان
بین هلهله ...روبروی او آینه...
...او هنوز راز گلهای انار را...
وهنوز می شکافت گلهای معصوم را ...
او در میان رقص و هلهله ...به آسمان ، سقف کوتاه اتاق، با اشک وخنده چشم دوخته...
شب می رسید!
جفت با تجربه ، در میان دستهاش گل. گل ....باز هم گل که راز آن هنوز...
و در میان لبهاش ،لبخند و وعده های شیرین....باز هم طعم شیرین که...
...و کودکی که بر خاک ها ، ناگهان چگونه طعم شیرین مادری به پیری اش کشید
او هنوز زنده است ! زنده
عاشق طعم شیرین و دانای رازها ـ شاید ـ
در لحظه ی غروب ، رو به غرب
آفتاب دور ، آفتاب کسل و ناتوان ...آفتاب دروغ ...
وناگهان به فهم عشق چشم می گشاید ...
مادر دو دختر است ، دختر دوم خانواده
و عاشق است . از ناگهان تا هنوز.
و تازه ابتدای قصه است .
چند سالِ مهربان
چند سال آسمان دور ، نزدیک می شود .
چند سال آسمان درون خانه اش
آسمان دور با یک پرنده آن هم خیال
چند سالِ مهربان فقط، شهد گل های یاس در مذاق او تازه می شود
طعم شیرین، فهم می شود
دختری به رنگ خون تازه
ریشه های او در میان خاک باغچه ودست های او در بیکران آسمان
پرنده ای را به فهم شروع انار کمک می گیرد .
بال می زند روی دفترش ، شعر می شود
دخترک کوچک است
دخترک شاعر است
چند سال ، لحظه ای می شود باز بی بادبان ..فرار می کند
وهنوز بادها ...
و صدای هلهله ـ عشق را در میان خود به مرگ می برد
جفت ، طاق می شود
فهم آسمان دروغ. فهم راز های گل دروغ !
و هزار رنگ بود، در میان رنگ سرخ برگهای گل ـ انارـ
در میان بوی خوب و دود اسپندهای بیقرار
ناگهان چشم تازه ای به زندگی باز می شود
چشم بسته ای
...وای از شماره خارجند تار موهای رنگ رفته ی سپید...
وای از شماره خارجند روز های رفته ی سیاه
قلب من به انفجار می رسد.
دخترم بزرگ می شود و من هنوز غوطه می خورم میان فهم میوه ای...
دخترم بزرگ می شود و من
تازه چشم باز میکنم به خود
من سی و دو ساله می شوم
دختری که برخاکها
زیر درخت انار - یاس ..
... خالی درون او بزرگ شد ، بزرگ ..
آنچنان که دست برد و چید میوه ای نارسیده را وشاید رسیده را
و چید
و ناگهان رنگها عوض شدند
سبز بود بستر طبیعت ، آن دقیقه . سبز ِ سبز ، اردی بهشت .
و من ...آه ناگهان عوض شدم
ماه ، عشق، میوه ی درخت آسمان ، سرمه ای ، سفید...
ومن جفت. جفتِ جفت.
چگونه شد ؟چگونه؟
من بزرگ می شدم ، خدا بزرگ
من بزرگ می شدم خدا بزرگتر
...و ما شدم
لحظه ای گمان کرده بودم
خدا شدم .
لحظه بود واقعا لحظه بود.
و هیچ زندگی نکرده ام به جز لحظه ای .
آسمان جوان، زمین جوان ، درخت ها جوان
و من در میان این همه جوان ، جوانتر از تمامشان
آب می خورد م، و آب می شدم در میان دستهای مهربان .
باد
باد آمد و گرفت ، برد
باد ، باد سخت ونا مهربان و تند.
و من هنوز تک ماده ای نشسته روی تقویم ، هی ورق می خورم با تکان باد
با خیال طعم شیرین
با خیال آسمان ـ راز گل ـ
با خیال جفت ، طاق...
زوج ، فرد
با خیال کودکی ، پیوند ، عشق ، مرگ
با خیال سبزی اردیبهشت
با خیال ما شدن ـ خدا شدن ـ
...و پاییز فصل زیبای بر انگیزاننده ی من ــــزن شعر و باران ــــفرا می رسد.
(اواخر شهریور ۸۱)
ازآیِ آغاز،
آن روزها تو به من می گفتی : بخوان !
می خواندم و شاعر می شدم
می خواندم تا خواندن بیاموزم
آن روزها ، این روزها رفته اند
این روزها خواندنم را فکر اشغال کرد ه
نوشتنم را هم
حتی خستگی ام را .
این روزها ، گاهی فکر می کنم ؛
آیا من آن انسان دوران نوسنگی نبوده ام؟
با آن ابزارهایی که ساخته بودند از سنگ ؟...ساده ؟...
که تا امروز کشیده شده ام؟
با خودکارم که ترکیبی ست از ذرات دیگر گون شده ای در زیر فشار سالها و سنگها...؟
بر نرمی کاغذی که کلمات سنگی ام را تحمل می کند ؟ ،
- متعلق به نه هزار سال قبل...؟-
از...میلاد من چقدر می گذرد ؟
این خورشید کهنه ی تازه ی من است ؟
که صبح امروزم را شروع کرده با تابش تازه اش؟
بی ذره ای کاستی ؟
. . .
از شب شروع شد
یا روز ؟
آن روز که به من گفتی : بخوان!
من خواندم
و خواندم
و شعر شدم در خودم
و کلمه شدم چون تو
برای تو
و امروز فکری شدم که
همه چیز را اشغال کرده است .
حتی خستگی ام را هم .
............................................
وبرای استقبال از پیشنهادِ به جای دکتر یاسمی عزیز، غزلی را که عنوان وبلاگ را از آن گرفته ام در همین پست می آورم .با امید به یاری خدای خوبم:
از خودم خط کشیده ام تا تو
قطره،من . رود : راه . دریا:تو.
دستهایم دو جاده از خاکند
از زمین با دعا به بالا ، تو
از تو دورم که اندکم ،اما
با تو بسیار می شوم ، با تو
مانده با یک کلاف سرگم ، من
پاسخ این همه معما ، تو
رو به هر سو که می کنم هستی
بین هر ازدحام ، تنها تو
هر چه بیراهه رفته ، برگشتم
از "همیشه خودم" به "حالا تو"
نام تو بر دل و لبم جاری
ذکر من "لا اله الا " تو
( ۲/۱۱/۸۴)
(از عزیزانی که این غزلم را قبلا خوانده بودند،به خاطر تکرارش، عذر خواهی می کنم)
هیچ کدام از ما به روی خودمان نمی آوردیم ، اما توی دلمان می گفتیم :
عزیز که بمیرد ، مامان راحت می شود .
عزیز مُرد .
مامان خیلی زود عزیز شد...
بچه هامان به روی خودشان نمی آورند ، ولی حتما توی دلشان می گویند :
عزیز که بمیرد...
غره مشو که مرکب مردان مرد را
در سنگلاخ بادیه پی ها بریده اند
نومید هم مباش که رندان جرعه نوش
ناگه به یک سروش به منزل رسیده اند
شنیدن این شعر ،که استاد جمشید مشایخی دیروز به هر انگیزه ای ،در آغاز سخنان خود قرائت کردند ،به تنهایی کافی بود که من خوشحال باشم از حضور خودم در مراسم اختتامیه دومین جشنواره بزرگ فرهنگی ـ هنری شهرستان های ساوجبلاغ و نظرآباد.
در این چهار سالی که من میهمان دوستان هنرمند این شهرستان بودم این دومین جشنواره هنری بود ، که برگزار شد و البته این دوره نسبت به دوره ی قبل تر که در زمستان ۸۳ برگزار شده بود ،بهتر و گسترده تر بود . این مراسم با حضور استادانی همچون جمشید مشایخی ، بهزاد فراهانی ، فرهاد آئیش،ناصح کامکاری، استادصدیق تعریف ،و استاد علی معلم (در برنامه های جنبی ) و میزبانی استاد جعفر والی و دیگر عزیزان هنرمند که از این شهرستان در این جشنواره شرکت داشتند و همچنین مقامات مسئول مربوطه ! در ساعت ۴:۳۰ دقیقه دیروز در فرهنگسرای امام علی هشتگرد برگزار شد .
قصدم گزارش کردن این مراسم نیست چون اصلا بلد نیستنم گزارش بنویسم فقط یک کمی همانطور که دوست دارم ، به قلم خودم چیزهایی رامی نویسم که به چشمم برجسته تر آمدند .
این جشنواره در سه بخش : نمایش ، هنرهای تجسمی و شعر وداستان ، هنرمندان این شهرستان را به رقابت واداشته بود و در پایان مراسم برگزیدگان جوایز خود را دریافت کردند .
نماینده مردم ساوجبلاغ و نظر اباد این جشنواره را خیلی قوی دیدند!(گفتم که من گزارشگری نمی دانم).
برپایی نمایشگاه هنر های تجسمی،اجرای چندین نمایش، برگزاری کنسرت موسیقی ، نمایش هفت فیلم کوتاه و و...فعالیت هایی بودند که در این جشنواره توسط هنرمندان صورت پذیرفت ودر مراسم اختتامییه از زحمات شان قدر دانی شد آقای بهزاد فرا هانی با امیدواری و دلگرمی از کار بچه های نمایش تعریف می کردند.
...و خلاصه در این دومین مراسم که شاید من برای آخرین بار به این شکل ! در آن شرکت کردم، در بخش شعر کلاسیک رتبه اول را کسب کردم(البته مشابه این اتفاق در دوره قبل هم افتاد) و مطمئنم که این رتبه از آنجایی به من رسید که شاعران قوی این شهرستان که میزبانان خوب من در این میهمانی طولانی ۴ساله بودند ، یا در این رقابت شرکت نکردند و یا شعرهای قوی خود رادر آن شرکت ندادند وگرنه من خوب می دانم که شاعرخوب در این منطقه کم نیست و این گونه ارزش گذاری ها کاملامقطعی و نسبی هستند. .برای من بخش زیبای این سفر نیم روزه به شهرستانی که تا ده روز پیش هنوز میهمان آن بودم این بود که وقتی از تهران حرکت کردم هیچ حس خاصی نداشتم . ولی وقتی در مسیر آزاد راه ، نزدیک هشتگرد ، چشمم به ساختمانهای شهر جدید افتاد (با اینکه به دلایل بعضی سختی ها با اشتیاق آن جا را ترک کرده بودم!) ناگهان در دلم احساس سنگینی کردم ... باخودم فکر کردم که من ۳۲ تا ۳۶ سالگی ام را در این منطقه جا گذاشتم و هیچ وقت نمی توانم برای برداشتنش از آنجا کاری بکنم...
و باز در مسیر برگشت تمام طول مسیر فکرم به دوبیت شعری مشغول بود که در بالا آن را نوشته ام و واقعا برایم قشنگ بود .تمام طول مسیر به این دو بیت فکر می کردم و خوشبختانه واگن خانم ها (مترو)خلوت بود و من هم یک گوشه دنجی نشستم و همچنان که چراغ های مسیر دائم عوض می شدند من بیشتر و بیشتر فکر می کردم ...
به راه ،
به ماه که در تمام راه همراهم بود واصلا تغییر نکرد! وانگار بالای شیشه نقاشی شده بود .
به چراغها که با سرعت تغییر می کردند ،
به ماه که ثابت بود و انگار ...
به راه ...
به ماه ...
به چراغها ...
به تغییر ...
به ماه...
راستی این جشنواره برای چی بود؟
غره مشو که مرکب مردان مرد را
در سنگلاخ بادیه پی ها بریده اند
نومید هم مباش که رندان جرعه نوش
ناگه به یک سروش به منزل رسیده اند .....
"اگر روح آماده باشد ،همه چیز آماده است "
"زمانی برای همه، زمانی برای همه چیز در زیر آسمانها "
"زمانی برای زاده شدن و زمانی برای مردن ، زمانی برای کاشتن و زمانی برای کندن آنچه کاشته شده "
زمانی برای کُشتن و زمانی برای شفا دادن ،زمانی برای زیر و زبر ساختن و زمانی برای ساختن "
زمانی برای گریستن و زمانی برای خندیدن ، زمانی برای غم خوردن و زمانی برای رقص و پایکوبی"
زمانی برای سنگ انداختن و زمانی برای جمع کردن سنگ ، زمانی برای در آغوش کشیدن و زمانی برای دور شدن از هماغوشی ها"
زمانی برای جستجو کردن و زمانی برای از دست دادن ، زمانی برای نگهداشتن و زمانی برای دور انداختن"
زمانی برای پاره کردن و زمانی برای دوختن ، زمانی برای خاموش ماندن و زمانی برای سخن گفتن "
زمانی برای دوست داشتن و زمانی برای نفرت داشتن ، زمانی برای جنگ و زمانی برای صلح"
خاک در دیده بسی جانفرساست
سنگ برسینه بسی سنگین است
.
.
.
و چه سخت است که بمیری ، پیش از این که مرده باشی.
یه دلتنگی کوچیک به زبون خودمون !
***
...ما بزرگ شدیم
آنقدر که من در آینه خیره شوم به جست و جو
و تو به تلفن هایت جواب ندهی .
ما بزرگ شدیم
بزرگتر از اوهام دیروز
و فرزند های رویایی فردا، که امروز ، اصلا امروز نیست .
تمام کودکی مان را در صندوقچه ای گذاشته و روی رودی رها کردیم که نمی دانستیم به دریای شور گریه می ریزد .
نه ، تو بزرگ شده ای و کودکان گریه در تو بالغ شده اند
نه ، تو بزرگ بودی از روزهای کودکی ِ ساده ی زیبا بین من .
ما همچنان که بزرگتر ها ، پیری خود را در آینه پنهان می کردند ،
جوانی مان را در آینه زیستیم .
و جای حقیقت کنارمان خالی بود آنجا که
رنگ ها آینه ها را پر می کردند .
من در این بزرگسالی تلخ ...
. . .
فردا همه ی شعر های عاشقانه ام را به حراج می گذارم
حراج واقعی
حراج فصل
حراج به علت چهار فصل شدن همه چیز.
۱۱/۱۲/۸۳
...من ،
رها نکرده ی چندين زمان ، خودم را ،
امشب به دور از تمام ذهنم ،
خالی از هر چه قانون و قرارداد
تنها ،
بدون هيچ کلمه ی سنگين بند داری ،
بی سلام و بدرود ، ـ آداب سست ساختگی،ساخته ی عجز بشرــ
به لحظه ی تهی می آيم
لحظه به لحظه پيشتر و رها تر
صداها را نشنيده می گيرم تا صدای اين جيرجيرک تنها بلند تر شود در گوشم
صداها را می کشم
و ذهنم را می بندم .
کلمه فرار است اين لحظه که من از خودم بيرون می زنم
اتاقم کر ،اتاقم کور است
ومن بزرگترين جاندار جهانم که زمين جايم نيست
مشقی در بزرگی می کردم
که ناگهان ندانسته ، خودم را باختم به تسليم
هستی کرانه اش ناپيدابود
کجا می توانم منشا اين جير جير را در تاريکی پشت پنجره ام پيداکنم؟
روی کدام شاخه از کدام درخت ؟
مگر صدای هرشب اتاق خالی من
آميخته نبود با جيرجيرآن طرف پنجره و اخبار ايران و جهان آن طرف در؟!
مگر صدای هر شب اتاق خالی من
صدای ظريف جوشيدن آب نبود از ميان سنگ های سخت چشمه ؟!
وگاهی ريزش آبشار از دامنه های شيب؟
و گاهی حرکت خودکار آبی بر دريايی سپيد؟
کاش قصه هايم جايی جا می گرفت که تمام بشود
کاش صدای من صدای همه می شد ،صدای همهمه .
از آنطرف در ، اخبار ايران وجهان به همهمه رسيده است
و جيرجيرک ،به جيغ سياه
من هرچه می کنم مغزم تهی نمی شود
از بس که ضعيف شده ام
و گوشم بسته نمی شود که نشنوم صدای جهان را از آن طرف در
و جيغ حشره ای خسته نشدنی را ...
ضعيف است گوشم که نمی تواند ببندد خودش را بر اين همه هجوم
دو لشکر توازنم را به هم می زنند تا باز هم شعری موزون بسرايم
دوباره شاعر بشوم از سر ناتوانی ام
که نمی توانم اين لحظه را فرياد کنم، آواز کنم
يا جيغ اين سو و آن سو شوم
و همچنان سکوت می کنم از سر ناتوانی ...
در سکوت با تو حرف می زنم
مثل يک مريض رو به روی هيچ
حرف های بی صدا که می روند
توی گوش هيچ از گلوی هيچ
با تو حرف می زنم که سالهاست
می پذيری ام به رنگ و بوی هيچ
پر نمی شوی و سر نمی روی
خو گرفته ای به خلق و خوی هيچ
حرف می زنم سياه می شوی
می برم تو را به تو به توی هيچ
با تو حرف می زنم ،تو ،دفترم!
همصدای من به های و هوی هيچ!
هر ورق تو را به واژه می کشم ،
از من تهی به سوی اوی هيچ
بعد برگ برگ مثل موشکی
پرت می کنم تو را به سوی هيچ
۱/مهر/ ۸۴
انگار هیاهویی از هلهله ی شادی
گرد آمده از هر سو با مقصد آزادی
صف بسته صبوری شان روی خطی از میدان
پر می رسد از مبدا آدم خور پولادی
نارنجی مغرب را می بیند و مجبور است ...
. . .
*
همشهری و بیگانه با جام جمی در دست
شب می سپرد راه از " پایانه ی آزادی "
مهر/83
گاهی سکوت
گاهی حرف
وهمیشه فکر
لذت و آزارم می دهند.
همه چیز به نرمی پیش می رود در این صبح ملس.
من بعد از چند وقت ، می نویسم . باز میان خواب و بیداری .و نمی دانم چرا همیشه در این دقیقه ها میلم به نوشتن بیشتر است، هرچند که چندان هم متوجه نیستم ... و حتی نمی دانم چه خواهم نوشت . مهم لحظه است وگنجشک پشت پنجره . مهم طلوع آرام و و زعفرانی ستاره ی بزرگی ست که تا شعور تمام ذرات نفوذ می کند و به آنها جهت می دهد . مهم سکوت این دقایق است که بیداری هستی را فریاد می زند . اگرچه که من خوابیده باشم هنوز و حتی همیشه .
چند روزی ست که حس کرده ام نفرت چه جایگاه مهمی دارد ، در میان این همه معنا و مفاهیم موجود . باید شدید ترین نوع نفرت را دید تا قدر و زیبایی عشق آشکارتر شود . موجود برتری که خداوند از عشق در او دمیده و هستش کرده و از نعمت های پروردگارش بهره برده و رشد یافته است ، دراثر چه عواملی می تواند تبدیل شود به منبع انتشار نـــفرت ؟! و در این عالم سراسر عشق و زیبایی ، فقط زشتی و بدی ببیند ؟! بدی و زشتی یی که اساسا جزو آفریده های آن آفریدگار عشق نیست .
آیا انسان حقیقتا در آینه ی خویشتن خویش ، به تمام هستی نمی نگرد ؟ وتصویرهای نقش بسته در این آینه آیا جز انعکاس روح آدمی ، چیز دیگری ست؟
به هرحال نعمتی ست نـــــفـــــرت، از آن رو که عشق را معنا می کند ، پر رنگ می کند ، می شناساند .
نعمتی ست نفرت ، هرچند رنگی دلگیر دارد.
....(من معتقدم عشق تمامیت دین است)
...و لبنان منم ، من !!!
***
می باید اتفاق نمی افتاد
آن روز سرد روی درختان ، باد
پاسخ نمی گرفت و نمی باید ،
پاسخ ، نگاه من به دلت می داد
. . .
زیباترین پدیده ی هستی بود
می باید اتفاق.......ولی افتاد.
(۲۱/۴/۸۵)
ْ مادر حوصله دارم می گفت ْ: (همیشه) ْتا ریشه در آب است امید ثمری هست ْ !!!
...
تقدیم به او که می رسد از در
او ـ عشق ـ نسیم زندگی آور
او ـ عشق ـ که روز شنبه طوفان بود
یک شنبه شبیه شد به یک خنجر
یک روز شبیه کودکی معصوم
یک روز بزرگ بود و عصیانگر
دیوار که می شکست ، زیبا بود
...
(۲/۴/۸۵)